کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیست انسان جز زبان و گفتگو.

کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیست انسان جز زبان و گفتگو.

کوتوال  (اشعار احمدیزدانی)

بنام خدا


تنگه ی واشی ام و گـــــردنه ی حیـــرانم

مستی نیمه شب و ذِکرِ سحـــرگاهــــانم

ناز دنیـــای بنـــــانم ، هنــــر فـــــرشچیان

شعــــر پروین و فـــــروغم، قــــدح قوچانم

غــــزل حافظــــــم و مثنـــــــوی مـــــولانا

تخت جمشیدم و چون گوشه ای از ایرانم

می خوری باده فروشم ، دل عاشق دارم

بنده ای منتظــــرم ، کـــولی سرگـــردانم

برج میـــلاد نگاهـــم به جهان انسانیست

کــــوتوالـــم من و از خِطّه ی کـــوهستانم

احمدیزدانی(کوتوال)

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان
پنجشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۱۸ ب.ظ

یک تابلوئی از زمان شاهنشاهی

یک تابلوئی از زمانِ شاهنشاهی

پیغام رسای ذلّت و خودخواهی

تحقیق برای اهل دل آسان است

با زشت نمیکند قشنگ همراهی

 

آمد وَ نپرسید ، بهارا پرداخت

هم آبرو هم پولِ دوا را پرداخت

نفرین و دعا برای او یکسان بود

تاوانِ تمامِ ماجرا را پرداخت

 

در گوشه ای از خرابه ی غمها بود

از وقت زمین خوردن خود تنها بود

زد در رگِ خود سرنگ و آرام گرفت

در چشمِ خمارِ او غمِ فردا بود

 

ابلیس برای او سبب ساز شده است

صبح است و دوباره روز آغاز شده است

روز از نو وَ روزگار هم از نو شد

یکبارِ دگر چشمِ خمار باز شده است

 

پولی به بساطِ او نمانده است دِگر

نابود شد هرچه داشت از نقدو نظر

فکرش همه سِکرو عالمش وسوسه بود

از قرضِ از این و آن نبود راه بهتر

 

رو زد به یکی  شنید نه ، باز از نو

دنبال یکی دگر ، سرانجام وِلو

دردو غم و هجران و شب و تنهائی

فرقی نکند برای او من با تو

 

سگ دو زده، نا امیدو سرگردان است

از لحظه ی بیداریِ خود حیران است

یک قطعه ی یادگاری از مادر را

بر نشئه ی خود داد ،خراب از آن است

 

از رنج و غمش چه بیشماران شادند

از دیدن هر خرابه ای آبادند

یکبار اگر بجای آنان بودند

میشد به همه گفت چقدر آزادند

 

فرزندِ سیاهِ روزِگار شاه بود

آلوده به صد فسادو صد بیراه بود

فریادِ بلندِ روزگار نهضت

یک قسمتش آن غمانِ بس جانکاه بود

 

اشرف که زنی فاحشه وَ گمراه بود

سرمنشاء هرفساد در این راه بود

چون خواهرشاه بود نمیشد تعقیب

پخشِ هروئین از او وَ او درگاه بود

 

او عشوه ی بسیار به شیطان پرداخت

سرمایه ی آبرو به ارزان پرداخت

آلوده به راهِ  دردو رنج است او چون

تاوان جنایتِ فراوان پرداخت

 

یک عدّه زِ فرط شهوت و بدمستی

هارو شده آلوده به صدها پستی

باقی همه دربه در وَ مُشتی نوکر

بودند مزه برایِ مِی در مستی

 

کشور شده بود اسیرِ فقرو عصیان

جُز چند محلّه در شمالِ تهران

چند شهرِ بزرگ هم کمی میخوردند

باقی همه سوت و کور چون قبرستان

 

سوغاتُ فرنگِ دوره ی شاهان بود

یک صحنه ای از نظامِ اربابان بود

انگار فراموش شد آن دست ستم

نهضت قدمِ بزرگِ آگاهان بود

 

رویایِ قشنگِ آدمی زیبائیست

دستیابیِ قُلّه های عالم غائیست

هرگز نتوان گفت که زشتی زیباست

آرامشِ در فقر چه خوش غوغائیست

 

فرزندِ زمانِ انقلابم هستم

از سیطره ی کثیفِ شاهان رستم

آزاده ای از کُنامِ ایرانِ بزرگ

از بویِ بهار در زمستان مستم

احمدیزدانی

کوتوال

 

 

اشرف

 

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی