کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رُخم****چشمه ام ،با دلِ صاف و لبِ خندان گریم .(احمدیزدانی)

کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رُخم****چشمه ام ،با دلِ صاف و لبِ خندان گریم .(احمدیزدانی)

کوتوال  (اشعار احمدیزدانی)

بنام خدا


تنگه ی واشی ام و گـــــردنه ی حیـــرانم

مستی نیمه شب و ذِکرِ سحـــرگاهــــانم

ناز دنیـــای بنـــــانم ، هنــــر فـــــرشچیان

شعــــر پروین و فـــــروغم، قــــدح قوچانم

غــــزل حافظــــــم و مثنـــــــوی مـــــولانا

تخت جمشیدم و چون گوشه ای از ایرانم

می خوری باده فروشم ، دل عاشق دارم

بنده ای منتظــــرم ، کـــولی سرگـــردانم

برج میـــلاد نگاهـــم به جهان انسانیست

کــــوتوالـــم من و از خِطّه ی کـــوهستانم

احمدیزدانی(کوتوال)

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

وه، بهــار آمد به کـــوهستان ، صفا آمد ، چقدر زیباست عشق

آسمان نیلی به مثل سینه پهناور ،عجب غوغــــاست عشـــق

گفتگوهـــا در زمستــــان شـــد به شبهــــای درازش تا سحـــر

در بهـــاران جشــن هـــــا برپا شود ،هر روزِ آن یلداست عشق

نو عـــروســـان غـــرق رویای جـــــــوانی تازه دامادان به شوق

تا به پا دارند خیمـــه در سحـرگاهــــــان  ،پر از رویاست عشق

هم پرستو زاغ و بلبل ،کبک و قمــری شــــــادمان از این تلاش

دلربائی میکند هرگوشه ای جنبنـــــدگان ،دنیــــاست عشـــق

روح هستــــــی زنده مـــی دارد تمـــــام آفــــرینش را یقیـــــن

ناخدای آفرینـــش شادمــــان از بنــــدگان ،دریاســـــت عشق

احمدیزدانی

  • احمد یزدانی

 

 

 

 

 

کشورم چون جواهرِ دنیا

وخدا هست حامیش همه جا

 

خارو گل در کنارِ همدیگر

غمگساران و یارِ همدیگر

 

مهربانی تمامِ زیرو بمش

بخشش و مهرو لطف پیچ و خمش

 

همه با هم رحیم و بخشنده

با گدایان رفیق ، دارنده

 

آبِ جویَش چو می گوارا هست

بوستانهاش بِکرو زیبا هست

 

جشن وقتی شود، همه دلشاد

قلبِ پیرو جوان ازآن آباد

 

دشمنی بود در کمینِ صفا

منتظر تا به هم زند ما را

 

انتظارش به سر رسید آخر

نفرتش بر ثمر رسید آخر

 

شده پیدا گروه نادانان

دشمن از بودشان شده شادان

 

روزو شب بوده در پی نقشه

وقتشان صرف در طیِ نقشه

 

 دائمآً با بهانه در لب ها

شده جمع در تمامیِ شب ها

 

توطئه پشت توطئه آنها

مینمودند شهرو ده ، هرجا

 

کرده بسیار کارهای سیاه

بوده اعمالشان ریا و گناه

 

غیبت از این و آن چه آسان بود

زشتکاری چه مفت و ارزان بود

 

برده بر دشمنانِ ما اخبار

فاش کرده برایشان اسرار

 

دشمنانِ حقیرِ بیرونی

مدّعی ،مثل دشمن خونی

 

با رفیقانِ خود شدند یکی

دشمنی هایشان همه الکی

 

سازمانی که بود بینِ ملل

گشت خود عاملی برای خلل

 

بی وفا بی تعهّدو رسوا

بوده برنامه ها از آمریکا

 

هر بهانه که میشد از آنها

رشد میداد خالق اینجا را

 

هرچه کاویده جستجو کردند

غیرِ پیمان نبوده بو کردند

 

دسته جمعی شدند با هم تا

کرده کم رویِ ملّتِ ما را

 

ورشکستندو وضعشان درهم

شده مستاصل از غلط ها هم

 

ما چو کوهی به جای خود ماندیم

بذر رشدو ترقّی افشاندیم

 

رهبر نازنین ما کوشید

چشمۀ نورشان به ما جوشید

 

علم ساطع شدو پراکنده

شیعه از علمشان شده زنده

 

عطر گل بودو خوبی و تقوا

شادمانی و مهرو شورو نوا

 

جمعیّت بودودستِ حق همراه

بود او یاور و کمک در راه

 

هرچه آنها بدی به ما کردند

آبرو را زِ خود هوا کردند

 

خلق چون دید دشمنان بزرگ

کرد تدبیر و خود نموده سترگ

 

راه دانش و علم را رفتند

تکیه بر دانش خودی کردند

 

بر شکاف اتم کمر بستند

عهدو پیمان نفر نفر بستند

 

کار کردندو روز و شب پیکار

تا خرد کرد چشمِ دل بیدار

 

تربیت شد جوان دانشمند

یک جوان نه ،هزار هزار هم بند

 

تا که آخر غنی شد از آنها

قطعه های اورانیوم اینجا

 

مات ماندندو باورش هرگز

مقصد ما و آخرش هرگز

 

توطئه هست پشت یکدیگر

این شود حل شروع یکی دیگر

 

من یقین دارم عاقبت آنها

دامشان میفتد به دست و به پا

 

ذرّه ذرّه نشانه اش پیدا

کرد لطفِ خدایشان رسوا

 

خودشان در میان یکدیگر

بوده درگیرِ کارهایِ دگر

 

آن عموسام لعنتی همه جا

بس دخالت نموده و بیجا

 

هست او عاملِ نفاق و خطا

جنگ ها از وجود او برپا

 

چارسویِ زمین زِ او سوزد

آتشش عالمی برافروزد

 

حال با لطفِ خالق یکتا

نوبت مرگ او رسد حالا

 

نودو نه خرابِ خراب

یک زِ آنها سوارِ اسب و شراب

 

آتشی هست زیرِ خاکستر

دیر یا زود رفته در بستر

 

مطمئنّم که خالقِ یکتا

میرساند کمک به مردمِ ما

 

دستِ او رو شود به دنیا هم

روسیاه مانده پست و تنها هم

 

ماکه از دین و حق سخنگوئیم

از بدی بد وَ زشت میگوئیم

 

گرکه باهم وَ زورِ هم باشیم

متّحد بوده جورِ هم باشیم

 

مثلِ نهضت و وقتِ جنگ و جدال

ظاهراً بود بردن امرِ محال

 

بارِ دیگر برنده و شادیم

دستِ مردی اگر به هم دادیم.

احمدیزدانی

 

 

 

  • احمد یزدانی

آنان که زمانه را به بد کاویدند


طاووسِ زمانه را زِ پایش دیدند


طرحی به غلط زِ شک درانداخته اند


از خیر حرامیانِ شر زائیدند


بستند تمامِ بخشش و خوبی و عشق


از پهنۀ شب ستاره ها را چیدند.

احمدیزدانی


  • احمد یزدانی

تنگــــۀ واشــی ام و گـــــردنۀ حیــــــرانم

مستیِ نیمـــــه شـــب و وِردِ سحــرگاهانم

ناز دنیـــای بنـــانم، هنـــر فـــرشچیـــــان

شعــــر پروین و فـــروغم ،قـــدح قوچانم

غـــزل حــافظــــم و مثنــــویِ مــــــولانــا

کــــوتوالـــم مــــن و در کشور دل خندانم

می خـــوری باده فـروشم،دل عاشق دارم

بنـــده ای منتظــــرم ،کـــولی سرگـــردانم

برج میـــلاد نگاهـــم به جهـان انسانیست

تخت جمشیدم و چون گوشه ای از ایرانم.

احمدیزدانی

  • احمد یزدانی