کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رُخم****چشمه ام ،با دلِ صاف و لبِ خندان گریم .(احمدیزدانی)

کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رُخم****چشمه ام ،با دلِ صاف و لبِ خندان گریم .(احمدیزدانی)

کوتوال  (اشعار احمدیزدانی)

بنام خدا


تنگه ی واشی ام و گـــــردنه ی حیـــرانم

مستی نیمه شب و ذِکرِ سحـــرگاهــــانم

ناز دنیـــای بنـــــانم ، هنــــر فـــــرشچیان

شعــــر پروین و فـــــروغم، قــــدح قوچانم

غــــزل حافظــــــم و مثنـــــــوی مـــــولانا

تخت جمشیدم و چون گوشه ای از ایرانم

می خوری باده فروشم ، دل عاشق دارم

بنده ای منتظــــرم ، کـــولی سرگـــردانم

برج میـــلاد نگاهـــم به جهان انسانیست

کــــوتوالـــم من و از خِطّه ی کـــوهستانم

احمدیزدانی(کوتوال)

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

بنام خدا
صفحه ی شطرنجِ دل شد پهن در یک ماجرا
کیش شد شاهِ دلم ، بعداً شدم ماتِ فضا
در محیطی دولتی دیدم عجایب قصّه ای
گوش باید کرد از حکمت ، دقیقاً قصّه را
از برایِ امرِ فرهنگی در آنجا بوده ام
شاهدِ بحثی شدم ناخواسته من از قضا
داستانی واقعی با ماجرایِ سَلم و تور
دید چشمان ، رفت روحم تا به عمقِ انحنا
یک میانسالِ بداخلاق و پریش و ملتهب
حرف میزد با رئیسش با تکبّر با ریا
حرف حرفِ عزل بودو نصب بودو جایگاه
او خودش را مستحق می دیدو حق را زیرِ پا
از کلامش شد برایم روشن او فرهنگی است
نیست چاقوکش وَ لاتِ چاله ی میدانِ ما
ابتدا کردم تصوّر آن رئیس محترم
می نوازد سیلی و با یک لگد ختمِ بلا
اشتباه کردم نکرد ایشان چنین اقدام تند
صبر کردو کرد کارِ آدمِ واقع گرا
هرچه توضیح داد در گوشِ طرف چون پنبه بود
بر صدای خویش افزودو طلبکاری روا
صحنه ای افسانه ای بودو لوکیشن بس بدیع
داش مشتی وار ، رندی بود دمپائی به پا
گفت و گفت و من سراپا گوش می کردم به او
ابتدا باور نکردم صحنه وَ تصویر را
برقِ چشمانم پرید از سر وَ در خود مانده ام
تازه فهمیدم دبیر است و پراست از ادّعا
در تناقض من گرفتارم از آن گفت و شنود
یکطرف اوجِ متانت یکطرف پرمدّعا
هرچه می گفت مدّعی حرف و سخنهای درشت
روحِ آرامِ رئیسش بود درسِ بچّه ها
بعدها گفتند با من آن عمل با نقشه بود
رفتنِ من کرد آن نقشه چو نقشی بر هوا
داشت تنها نامِ فرهنگی وَ چون بیگانگان
از معلّمها نبود او بود یک واپسگرا
ساحتِ تعلیم و تربیّت چنان گلخانه است
خارهم دارد گُلِ زیبایِ در گلخانه ها
ریشه های منحرف در تربیت کم نیستند
گرچه بیهوده شود تعریف در حدّ ثنا
جانِ حرفم در بزرگی و صفای باغبان
بود ایشان عالِمِ عامل وَ مدرک دکترا
سخت باشد کارِ شهرستانِ کوچک در عمل
گفتمش غوغا کنی دکتر اگر خواهد خدا
هم بدانش کاملی هم در خرد هم دینمدار
از تو می گردد منظّم تربیّت ،ای بی ریا
آب از سرچشمه پاک است و گوارا و زلال
تا که جاری هست مقصد عمقِ اقیانوس ها
تابلویِ قلّابی و اعمالِ قلّابی بد است
کن تو حقِّ مطلب قانون به عشقِ حق ادا
احمد یزدانی
کوتوال
 
  • احمد یزدانی

اِنّا للّه وَاِنّا علیه راجعون

با کمال تاسّف و تالّم درگذشت عالم ربّانی و استاد حوزه و دانشگاه و امام جماعت مسجدجامع فیروزکوه حجّت الاسلام والمسلمین حاج ابراهیم طاهری  که در ساعت 3 بامداد دوشنبه 25 آبانماه بر اثر ایست فلبی در بیمارستان آریا تهران حادث گردیده است را به اطّلاع میرساند 

 عرض تسلیت به اقشار مختلف مردم شریف شهرستان فیروزکوه و جامعۀ علمی و نمازگزاران مسجدجامع وشاگردان و علاقمندان استاد ،

بنام خدا

رفتی استــادم  سفرخوش ، بعدِ تو

تا زمانِ مـــرگ در دل داغ مــــاند

آرزوهــــــایــت به کـاخِ معـــــرفت

در مساجد بر ســرِ هر طاق مـــاند

بوده ای در شهر مثلِ یک چــــراغ

روشنـــی بخشیدی و اخلاق مـــاند

چشـــم بر راهِ حضــــورت بوده ام

اشک در چشــــمِ مـنِ مشتاق ماند

رفتنـــــت استـــاد دردآور وَ تلــــخ

حســــرتِ رویِ تو در آفاق مــــاند

گرچه کوتاه بود طــــولِ عمــــرِ تو

خــــرمنــی تحقیق در اوراق مــاند

بی تو شد هرکــــوچه ای ماتمکده

فلسفه با منطــقِ  اشــــراق مــــاند

هفته ی نشرو کتاب است ،از شما

هـــرورق مانند گل در باغ مـــــاند

خطبه هایت یک به یک نجوا کنان

گفته اند استاد رفت ، رزّاق مـــاند.

(احمدیزدانی)

کوتوال

 
        از طرف جمعی از یاران و شاگردان استاد طاهری
 
          و نمازگزاران مسجدجامع شهرستان فیروزکوه
  • احمد یزدانی

مــــانده ام مــن به گِل درونِ خودم

بـروم از دیــارو شهــــــرو دِهـــــم؟

گفـت بامــــــن به بانگ قهـــــرآمیز

اَجَلـــــم ، فـــــرصتی به تو ندهـــم

رفتنــــت حـــــــال و روزِ بـــــد دارد

غُــربت اســـــت و تــو پیــــــرِ آواره

همه ی هستیت فقط قلم است

مــی نـــویسی تو مـــــی کنـند پاره

بنشیـــن ،شَــر به پا نکن ،بس کن

جســـــدی نیســــت داخـــــلِ قبـرت

بازهـــــــم تهمـــــتِ دوبــاره به تو

مطمئنّـــــم صــــدا کننــــد گَبـــرَت

هرچقدر هم که فاصله باشد

مصرع آلـــوده با سیاست هست

از همـــــان لحظــــه ی نوشتن تو

شعر قربانی حسادت هست

مثلِ عصــــر حجـــر تفکّر کن

عکسِ مار است مـــــارِ این دوران

غیراز این هــرچه از تو ســــر بزند

میشوی سیبل و بعد گورستان

شده دنیا چو دهکده ، دزدان

کدخدایان کوره راه و شبند

چون ندیدند وقت پاسخ را

شادمانند که برده اند ، خوردند

با خدا حالشان تماشائیست

مثل سابق شمال و گردش و حال

گـــــورِبابای دیگــــران ، فعـــــــــلاً

سیرِ عــــــالـــم به پولِ بیت المال

در گُمــــــانند مــــــردم مظلـــــوم

مــــی نشیننـــــد چـون تمـاشاگر

غــافلند سارقـان که این مـــــردم

وقــــتِ لازم چـــو بمب ویرانگـــــر

عشق مردم مقدّس و پاک است

میشود بالهای پروازت

بده تاوان به پای عشقت ، چون

میکشد ، زنده میکند بازت

متزلـــزل وَ گنـگ و ســـرگـــــردان

نتوانـــی به نقطـــــه ای برســـی

با خــودت وا بِکَـــن تو سنگــــت را

چون صدای خدای دادرسی

غــم نخـــــور تازگــــی ندارد کـــار

از زمـــــــان قـــدیـم ایـــن بــــوده

چون بمیری به گــورَ تــو گــوینــــد

شعـــــر در خـــونِ او عجیــن بوده ،

می نویسم بدون هر پروا

شاعرِ مـــردمم نه شاعـرِ شـــــاه

تــــو بــــرو لابــــــلای ابیــــــاتَـــم

تــا بــرآرَم مــــــن از نهــــــادت آه

هـــــرچــه گفتـم وَ یا نوشتم من

اگـر از مـــــردمست جاری هست

گفتگــــــو کـــــردن از غــمِ مــردم

مثل مرحم و زحم کاری هست 

احمد یزدانی

کوتوال

  • احمد یزدانی

صفـی کــوچک بقدر عالمی برپاست در صحرا

مــــلائک حاضـــرند آنجــا ، پِیَمبر ناظـــرِ آنها

صف دیگــــر صـــف کینــــه برای لــذّت دنیـــا

اسیر پایکــــوبی هـــا ،هـــزاران سینه ی خارا

تمـــــامِ آیه هــــای معــــرفت نازل ولـــی باطل

فقط حرف یزید است آن میــــانه لازم الاجـــرا

بلا در نینـــــوا بارید بر دشـــتِ شقـــایق هــــا

جــــوانانِ بنـــی هــــاشـم نشان دادند گوهر را

اگرچه تشنگی غالب وَ مــی سوزد حرم در آن

ولی عبّاس سیراب است از خون دل زهرا(س)

به زیــر پــای اسبــــان برده ابدانِ مطهّــــر را

وَ زینب ماندو یک دنیـــا ستم ، پیغام عاشورا

میــان راه و کاخِ شام با عیسی دَمَــش ایشان

بهم زد نقشه ها را کرد عـــاشورا جهـــان آرا

  • احمد یزدانی