کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رُخم****چشمه ام ،با دلِ صاف و لبِ خندان گریم .(احمدیزدانی)

کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رُخم****چشمه ام ،با دلِ صاف و لبِ خندان گریم .(احمدیزدانی)

کوتوال  (اشعار احمدیزدانی)

بنام خدا


تنگه ی واشی ام و گـــــردنه ی حیـــرانم

مستی نیمه شب و ذِکرِ سحـــرگاهــــانم

ناز دنیـــای بنـــــانم ، هنــــر فـــــرشچیان

شعــــر پروین و فـــــروغم، قــــدح قوچانم

غــــزل حافظــــــم و مثنـــــــوی مـــــولانا

تخت جمشیدم و چون گوشه ای از ایرانم

می خوری باده فروشم ، دل عاشق دارم

بنده ای منتظــــرم ، کـــولی سرگـــردانم

برج میـــلاد نگاهـــم به جهان انسانیست

کــــوتوالـــم من و از خِطّه ی کـــوهستانم

احمدیزدانی(کوتوال)

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

 

 

نور خدا

 

گفتگوئی شنیدم از دو جنین

چون تلنگر مرا بخود آورد

با زبانی که ساده بود اثبات

بر وجود خدای سبحان کرد

 

اوّلی رو به دوّمی پرسید

زندگی را تو در گمانت هست؟

بعد از زایمان چه وضعی هست؟

اعتقادی به آن جهانت هست؟

 

دوّمی خنده کردو پاسخ داد،

جای بازی و خواب حتماً هست

ممکن است با دهن غذا بخوریم

راه با پا و کارهم با دست

 

پاسخ آمد که ،این چه حرفی هست

بندِ ناف است و جفت راهِ غذا

هست اگر زندگیِ بعد از این،

هیچکس برنگشت ،نگفت چرا؟

 

پاسخش را شنید شاید هم

پدرو مادرو جهان دیدیم

اوّلی گفت خوش خیالی تو

ما ندیدیم ، یا که نشنیدیم

 

هرچه هست یا که نیست اینجا هست

ما که چیزِ دگر نمی بینیم ،

اگر اینها که گفته ای باشد

کو؟ کجا هست؟ ماکه خندیدیم ،

 

دوّمی گفت اگر توجّه کنی

همه جا حاکم است دستِ خدا

چشمِ دل را اگر کنی روشن

بشنوی تو صدای پایش را

 

گفتگو را شنیدم از دو جنین

با تفکّر از آن تکان خوردم

این جهان را چو مزرعه دیدم

ذهن را تا به نورها بردم.

 

 

 

  • احمد یزدانی

زیباست حق وَ به او دل سپرده ام


حق جلوه ایست به نورو برابر است
 

دریای فـــرصـــت برباد رفتــــــه ام
 

از من خدا عصبانی و مضطر اســـت
 

اینجاست مــــــدّعی گُل سپاهِ خار
 

هر ریشه دار به سوگ برادر اسـت
 

دیوانه ام من و از عقـــل فـــارغـــم
 

آئینه راست بگوید چو کافر اســـت
 

خواهش،بریش من خسته جان نخند
 

این حرفها همه از عمق باور اسـت
 

هرچند در نظــــرت پخمــــه آمـــدم
 

این روزگـار بدو پخمـــــه پروراســت
 

دارم امیـــــد بیـــایــد زِ غیبتــــــش

 

چشم خیال به مهرش منوّر است

احمد یزدانی
 

Tehran

  • احمد یزدانی

 

بهار گیلان

آمد به سراپرده ی گل بوی بهار

خوشحال شد از بوی بهاران بسیار

سر را به درآورد که بادی بخورد

بوده است حسود بادو سرما در کار

ترسید که پژمرده شود از طوفان

سلطان بهار دیدش او را به نظار

دستی به سرش کشیدو بوسید او را

این بوسه نمود یک از او را به هزار

بر غنچه نشست و شادمانیها کرد

این است نتیجه محبّت و وقار.

 

  • احمد یزدانی

 

در سبد روی نیل موسی بود

همه اطراف او پر از وحشت

کاخ فرعون مقصد آخر

تا رسالت ردا شود بر رخت

همه بر قتل او کمر بستند

همه از مرگ او سخن گفتند

چون قضا را نمی پسندیدند

بر قَدَر بسته دیدگان را تخت

آسیه* دید چون سبد در نیل

امرِ آوردن سبد را داد

تا در آن یافت کودکی زیبا

دل به موسی سپرد او سرسخت

کُلثُمِه*گفت میشناسم من

آن کسی را که شیر خواهد داد

چون تعلّق گرفت امر خدا

مادر آمد به کاخ و یارش بخت

دخترِ لاوی ابن یعقوب* است

او یوکابِد* وَ مادر موسی

داد شیرش به کودک دلبند

کور شد چشم طاغی بدبخت

عشق مادر وجود فرزند است

بارها زنده شد سپس مرده است

رشد کردو بزرگ شد موسی

تا شدند قوم او از او خوشبخت

هرکجا عشق حاکم است آنجا

می رساند خدا کمکها را

گشت موسی کلیم حضرت حق

پای بندِ رسالت خود سخت

کوهِ طور است و رازِ دل گفتن

گوش جانش شنید ده فرمان*

امّتی را چو سایه شد بر سر

حق نگهدار سایه بادو درخت.

احمد یزدانی

کوتوال 

پانوشته:

آسیه =همسر فرعون

کُلثُمه = میریام (کُلثُم)خواهر موسی

لاوی ابن یعقوب= پدر عمران پسر اسحاق پسر ابراهیم

یوکابد = مادر موسی

ده فرمان = پایه شریعت قوم یهود

  • احمد یزدانی

شکر خدا که میهن آزاد و سربلند است

 

نام قشنگ ایران ،تا کهکشان بلند است

 

کوروش بخواب راحت ای مهر آریائی

 

حاکم به کشورِ ما امنیّتی رَوَند است

 

چون تهمتن جوانان غرّنده و غیورند

 

دارا اتم شکافد ، سارا عزیز و قند است

 

کارون رونده و پاک دستی گشاده دارد

 

ضحّاک در دماوند در قیدو حبس و بند است

 

بیگانه جا ندارد در سرزمین یزدان

 

اروند جاری و رام، البرز ارجمند است

 

دریایِ مازنی ها، کانونِ دلبری ها

 

هرکس رود به ساحل ،خشنودو بهره مند است

 

پرچم که نقش الّله دارد نماد وحدت

 

هرکس نخواهدازکبر،خودخواه وخودپسنداست

 

شیری که کاغذی بود وابسته بود و مفلس

 

بر مرده بیش گفتن مکروه و ناپسند است

 

بخشیده اند اگر از خاک تو پادشاهان

 

ملّت از آن سخاوت همواره دردمند است

 

دیو سفید نخوت در غرب آرمیده

 

با سینه ی سیاهش در نقشه گزند است

 

شاعر که مهر میهن در جانِ او عجین است

 

در گفتنِ حقایق بی باک و بدپسند است

 

شاهان و خواب اُختند ، راحت بخواب کوروش

 

در هر وجب از این خاک گردانِ زورمند است

 

سکّوی موشکی چون آرش در انتظار است

 

تیروکمان  به دستش ، برشانه اش کمند است .

احمد یزدانی

 

  • احمد یزدانی

‌ 

 

 

  • احمد یزدانی