کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رُخم****چشمه ام ،با دلِ صاف و لبِ خندان گریم .(احمدیزدانی)

کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رُخم****چشمه ام ،با دلِ صاف و لبِ خندان گریم .(احمدیزدانی)

کوتوال  (اشعار احمدیزدانی)

بنام خدا


تنگه ی واشی ام و گـــــردنه ی حیـــرانم

مستی نیمه شب و ذِکرِ سحـــرگاهــــانم

ناز دنیـــای بنـــــانم ، هنــــر فـــــرشچیان

شعــــر پروین و فـــــروغم، قــــدح قوچانم

غــــزل حافظــــــم و مثنـــــــوی مـــــولانا

تخت جمشیدم و چون گوشه ای از ایرانم

می خوری باده فروشم ، دل عاشق دارم

بنده ای منتظــــرم ، کـــولی سرگـــردانم

برج میـــلاد نگاهـــم به جهان انسانیست

کــــوتوالـــم من و از خِطّه ی کـــوهستانم

احمدیزدانی(کوتوال)

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۱۳ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

کربلا بودو سه گونه شخصیّت
هرکدامی کرده راهی تولیت
اوّلین آن حسین ابن علی(ع)
روبرو با ظلم از حاکمیّت
با یزید او پنجه در پنجه شده
چون ندارد با ستمگر سنخیّت
خون خود را داده با یاران ، همه
در  رهِ آزادگی  ، با تَمشیّت
آبرو میخواهد او ، نه آب و رو
داد دنیا را برای حیثیّت
دوّمین فرد است در آنجا یزید
جابر است و دور از هر حُرّیّت
با مخالف اهل سازش نیست او
سر بُرید از مظهرِ وحدانیّت
آبرو را داد و قدرت را خرید
شد نمادِ ظلم در اسلامیّت
سوّمین باشد عُمر فرزند سعد
اهلِ خرما و خدا و اذیّت
نه به دنیایش رسید نه آخرت
بی کلاه و مانده از انسانیّت
طالب قدرت و خوشنامیست او
هردو را داد از کَفَش بی حمّیت
بیگمان ما نیستیم همچون حسین
یا یزید پست و رذل ، بی تربیّت
در درون ما عُمر فرزندِ سعد
لانه دارد بیش و کم ؛ بی خاصیّت
هم به میخ و هم به نعل میکوبد او
می کنیم ماهم از او تابعیّت
گهگداری در پیِ خرما روان
گاه خدا را خواسته با جدّیّت
چشمی از ما در پیِ خاکِ ری است
چشمِ دیگر احترام جمعیّت
حال تکلیف این میانه روشن است
من که میترسم ، ندارم امنیّت
بارالها ، غفلت از ما دور کن
در دل ما تو بتاب الوهیّت
جنسِ ما خرما ، خدا ،ازهر دوتا
میکند این آن و آن این تقویّت
جز چراغ علم و دانش ، بندگی
نیست راهِ چاره ، دارد تسلیّت
راهِ حل تنها شما هستی خدا
وامنه یک لحظه در انانیّت
از عُمر فرزندِ سعد گشتن خدا
حفظ فرمائید با رحمانیّت.
#احمدیزدانی 
https://telegram.me/ahmadyazdany

  • احمد یزدانی

با رایحه ی سلام من آمده ام
با عطر خوش کلام من آمده ام
بگشا درِ دل مرا پذیرا شو دوست
با خرمنی از پیام من آمده ام.
#کوتوال

 

  • احمد یزدانی

 

بنام خداوند بخشنده و مهربان
 
از عجایب و غرایب گفته ام
از همه ؛ حاضر وَ غایب گفته ام
حرف بسیاری درون سینه است
سینه ام عاشق و دور از کینه است
عمر من کوتاه و وقت من کم است
شعر گفتن مثل برف و نم نم است
چونکه با آرامشی همراه شد
ارتفاعش قدّ یک درگاه شد
حال اکنون بشنو از کار خدا
در جماعت هست آثار خدا
داشتم من روزگاری جرثقیل
زشت بود امّا برای من شکیل
داستانها دارم از او در دلم
برکتش می کرد روشن منزلم
شاخها در سر درآمد  ، در لزور
گوش کن از مردم کوشا ، صبور
تا ببینی تو یداللّه را به جمع
خاطرت باشد از اللّه جمعِ جمع
داستانم داستان یاری است
وحدت مردم سلاحی کاری است
معتمد مردانِ با اصل و نسب
آمدند در دفتر کارم به شب
گفتگو کردیم آنشب ما زیاد
از حسین ابن علی (ع)، دارم به یاد
عشق و مستی درهم و پیچیده اند
عاشقان پیچیدگی را دیده اند
چون که عاشق بوده ام من بر حسین(ع)
غرق بودم با وجودم در حسین (ع)
تا که گفتند از حسین(ع)و کارِ او
کردم استقبال از آن ؛ بی گفتگو
تکیه با نام حسین آغشته است
ذهن با پرواز آنجا رفته است
من قبول خدمتش کردم به جان
گوش بسپارید بر من ، دوستان
نوکری از نوکران او منم
عاشقی از عاشقان او منم
گفتگو کردند از دیگ بخار
بین ما شد شرط با عهدو قرار
آن زمانها مثل الآنها نبود
روستاها چون گلستانها نبود
راهها باریک و تنگاتنگ بود
سینه ها  از رفت و آمد تنگ بود
مردم آنجا ساختند یک تکیه
هست حالا ،برقرارو عالیه
چون که سردو سخت بود آن روزگار
راهِ حل بود نصبِ یک دیگ بخار
شرکتی بودو تعهّد کرد کار
تا کند گرم تکیه را او با بخار
جایِ دیگ آنجا درون چاله بود
پشتِ تکیه راه که نه ،بیراهه بود
چون که کارِ حضرتِ ارباب بود
سینه ام روشن بمثل آب بود
کرده ام آماده آنشب جرثقیل
تشنه بودم ،کار بودم رودِ نیل
جرثقیل آماده با کارو رفیق
وقتِ کارِ ما چنان ساعت دقیق
چونکه پای من به آن خطّه رسید
مشکلات هریک چو یک نکته رسید
کوچه ی پشتی تمامش برف بود
رفت و آمد مطلقاً ممکن نبود
آهِ من از دل برآمد بر لبم
نا امیدی کرد روزم را شبم
یک بزرگ و محترم فرمانده بود
مردِ کاری ، واقعاً دل زنده بود
داد دستور پذیرائیِ من
گفت غم را دور کن از روح و تن
مانده از آن روز در من خاطره
سفره ها آمد پر از نان و کره
از عسل ؛سرشیرو انواع خوراک
خوشمزه بودو چو گلها عطرناک
من گرسنه بودم و تن خسته بود
تا که خوردم از تنم غم رفته بود؛
چونکه خوردم من خوراک خویش را
کرده تعظیمی به قبله ، کیش را
آمدندو کرده اند ما را صدا
که بفرما ، تخلیه کن بار را
جاده آماده ؛ تو گوئی برف نبود
کارِ آنها معجزه بود ، حرف نبود
من شدم چون پهلوان از آن تلاش
خوب میشد بوده  میدیدید ، کاش
از موتور من دادها آورده ام
رسمِ مردی را بجا آورده ام
رفتم از آن کوچه ی باریک من
شاد بودم من نه که تاریک من
تا که رفتم من نِهَم آن وزنه را
از بلندی تویِ گودی در هوا
جرثقیل از ته چو سنگین میشده
دست بلندو روح غمگین میشده
سر سبک میشد و ته سنگین ، خدا
دست میکرد کامیون ، سر در هوا
خواستم تا چاره ی کاری کنند
ریختند ملّت مرا یاری کنند
آنقَدَر بر رویِ گلگیرو سِپَر
برده اند گونیِ سنگین و نفر
جرثقیل شد مثلِ کوهی پا به جا
بار شد خالی و من از غم رها
چون به پایان برده با تدببر کار
لذّتی بردم که مانده یادگار
حال ای یاران که اکنون راحتید
شعرِ من را خوانده غرقِ صحبتید
دستِ یزدانیست دستِ اتّحاد
هرکه آنرا داشت باشد ،شادِ شاد
گوش کردی یاد کن از رفتگان
از همه ، کوچک ، بزرگ ، آزادگان
از شهیدان و عزیزانِ وطن
مومنین و مومنات ،از مردو زن
چشمِ آنها هست و دستانِ دعات
بر محمّد وَ آلِ او صلوات.
احمد یزدانی
#فیروزکوه
  • احمد یزدانی

به کنج خلوت تنهائیم با خویش درگیرم
درون سینه ام دربند دارم عشقِ عالمگیر
به یک چشمم جهانی سوخته از فتنه ی شیطان
تمام سرزمین ها چون کویر از وحشت تکفیر
شیاطین جمع و شیطان بزرگش جنگ افروز است
جهان افتاده در دامش و گشته بارها تحقیر
نه امّیدی ،نه آوائی،چراغی نیست تاریک است
دراین وحشت سرای تیره تر از قبرها ،دلگیر
تنید انسان به دست خود به دور خویش از تاری
که هرتارش به روح و فکر او افتاده چون زنجیر
یهودی و نصارا در اطاق فکر این قومند
تمام راهها در یک مسیرو راه حل ،تزویر
به چشم دیگرم برخاست از خواب زمستان غول
به دستان دعا و جانفشانی میکشد تصویر
در اینجا ملّتی در پای قرآن استوارانند
وَ در احقاقِ حقّ و راه او سرسخت و دامنگیر
هزاران سال برجا بوده اهل بندگی هستند
نبردی سخت با شیطان و با او رُخ به رُخ درگیر
غمِ چشمانِ آنها انتظارو سینه ها عاشق
چو آهن سخت و در اجرای امر رهبری پیگیر
سحرخیزندو فریادی رسا دارند هر جمعه
بیا ای آخرین تیر از کمان شیعه با تکبیر.
#احمدیزدانی

#کوتوال

 

  • احمد یزدانی

  • احمد یزدانی

  • احمد یزدانی

  • احمد یزدانی

ابن ملجم در خیالی خام بود

 

ظلمتِ مطلق و بد فرجام بود

 

ضربت او فرق مولا را شکافت

 

آتش آن ضربه دنیا را گداخت

 

ضربه بر مولا شقاوت بوده است

 

حمله بر کاخ عدالت بوده است

 

خون پاکش در خودش گل پرورید

 

نسلِ پاکانِ زمین آمد پدید

 

حضرتِ مولا خودش فرموده است

 

بی بصیرت قاتلِ او بوده است

 

ما همه بالقوّه ابنِ مُلجِمیم

 

با بصیرت چاره ی مشکل کنیم

 

هرکه دوری کرد از راهِ ولی

 

ابنِ مُلجِم شد وَ ضربت بر علی

 

او که بالفعل است اوجِ گمرهی

 

راهِ بی رهبر به او هست منتهی

 

شیعه یعنی ،طیّ راه با راهنما

 

شیعه یعنی بر ولایت جان فدا

 

شیعه هستم ، شادمان و سربلند

 

راهیِ اهداف عالی و بلند

 

پرچم ما پرچم آلِ عباست

 

برفرازو قلّه ی افکار ماست

 

نقشه ی راه حرف اسلام و خداست

 

بندگی جانمایه ی رفتار ماست

 

ریشه دار است پرچم ما شیعیان

 

چارده خورشید  در یک آسمان

 

چارده گُل با طراوت ، رنگ رنگ

 

چارده رنگِ دلاویز و قشنگ

 

چارده لبخند بر لبهای حق

 

چارده گیسویِ مانند شَبَق

 

چارده دلبند سرتا پا وقار

 

چارده فصل ،هرکدامش یک بهار

 

چارده زلف سیاهِ موج موج

 

چارده فوّاره ی زیبا به اوج

 

چارده پروین درون یک جهان

 

چارده نورند در یک کهکشان

 

چارده سجّاده  درهم بافته

 

چارده ترمه خدائی تافته

 

چارده گلزار با یک باغبان

 

چارده حسّ تناور در زمان

 

چارده گنجِ غنیّ و پر ثمر

 

چارده گنجینه از نوعِ بشر

 

چارده رودند ،جاری در زمان

 

چارده دروازه ی یک آستان

 

چارده معصومِ پاک و بی بدیل

 

چارده آیت برایِ یک دلیل

 

قدرتِ حق را گواهی می دهند

 

بر بشر نوری الهی میدهند

 

شاکرندو بر شکوران مهربان

 

هرکدامین چون جهانی در جهان

 

راهِ معصومان ره و رسم خداست

 

راهِ آنان راه ذات کبریاست

 

نرگسِ این چارده گل غایب است

 

رهبرِ ما نورِ چشم و نایب است

 

راهبرندو رهبرندو رهنما

 

زخمیِ شمشیرِ ابنِ مُلجِم ها

 

عاشقند بر رستگاریِ بشر

 

پاکدامن بوده ،خیرِ مستمر

 

میکنم دستم بسوی حق بلند

 

از خدا خواهم بمانند سربلند

 

تاکه قرآن حاکم و دین کامکار

 

کشور ایران بماند برقرار.

 

#احمدیزدانی

  • احمد یزدانی

صف به صف و دشمنان کرده شروع جنگ را
 

ناتو و کاخ سفید ؛ قلدرِ آلِ سعود
 

عمق ستاد اورشلیم ؛ مرکز فرماندهی
 

قلب و جناحینشان ؛ فسخ و فجور ، هالیوود
 

داعش و تکفیریان آلت دستند فقط
 

شک نکن این گفته ها رو شود از حق به زود
 

لشکر شیطان مجهّز به سلاحِ دروغ
 

لشکر رحمانی است زیر پناهِ ودود
 

غصب و تجاوز از آغاز هدف بوده است
 

جنگ تبوک اوّلین نقض قرار یهود
 

جعل و ربا و خیانت سه سلاح مخوف
 

قبله ی اوّل گواه ؛غاصب رذلش جهود
 

بحث و جدل بر سر یک وجب از خاک نیست
 

دشمنی است با هر آن امر که یزدان ستود
 

عاشق حق می رود کرببلا اربعین
 

قطره به دریا رسد تن بدهد گر به رود .
 

کوتوال

http://telegram.me/ahmadyazdany

  • احمد یزدانی

عُشریه رفت و فدای حرم یار شده است
 

پرزنان همنفسِ قافله سالار شده است
 

عرضه کرد گوهر جان را ببهای رُخِ دوست
 

به تمنّائی از او یار خریدار شده است
 

آرزو بود شهادت و نصیبش شده است
 

خوش بحالش که سفر کردو سبکبار شده است
 

میرسد پاسخ هرکس که بخواند با صدق
 

خُرّم آن جان که نظرکرده ی دادار شده است
 

خون شیعه به رگش ،راه و روش قرآنی
 

امرِ قرآن منش و شیوه ی رفتار شده است
 

حضرت زینب کبری(س) و رقیّه(س) عشقند
 

شوقِ عاشق سبب رونق بازار شده است
 

باز درهای شهادت و زمین کرببلاست
 

این زمان شام و عراق و یمن ابزار شده است
 

جایگاهی که رفیع هست به قیمت باشد
 

هرکه پرداخت بها لایق دیدار شده است
 

ناخلف داعش و النّصره وَ اشرارِ دگر
 

طفلِ شیطان بزرگ است که غدّار شده است
 

سوریه عرصه تقدیم فداکاریهاست
 

بر حسینی صفتان حق طلبی دار شده است
 

عمّه جان است و شهیدو رُخی از وَجهِ اللّه
 

بامدادان ظهور است پدیدار شده است.
 

احمد یزدانی
 

@ahmadyazdany

 

  • احمد یزدانی