کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رُخم****چشمه ام ،با دلِ صاف و لبِ خندان گریم .(احمدیزدانی)

کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رُخم****چشمه ام ،با دلِ صاف و لبِ خندان گریم .(احمدیزدانی)

کوتوال  (اشعار احمدیزدانی)

بنام خدا


تنگه ی واشی ام و گـــــردنه ی حیـــرانم

مستی نیمه شب و ذِکرِ سحـــرگاهــــانم

ناز دنیـــای بنـــــانم ، هنــــر فـــــرشچیان

شعــــر پروین و فـــــروغم، قــــدح قوچانم

غــــزل حافظــــــم و مثنـــــــوی مـــــولانا

تخت جمشیدم و چون گوشه ای از ایرانم

می خوری باده فروشم ، دل عاشق دارم

بنده ای منتظــــرم ، کـــولی سرگـــردانم

برج میـــلاد نگاهـــم به جهان انسانیست

کــــوتوالـــم من و از خِطّه ی کـــوهستانم

احمدیزدانی(کوتوال)

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۱ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

طعنـه می زد در گذرگاهی جوان

می نمود امیالِ دشمن را بیان

چون به سنّش کشوری آرام داشت

در خیال خود نمائی خام داشت

ساده و خوش باورو پاکیزه بود

دوستی با دشمنان را گفته ،ســود

چون چنین گفت او ،به او گفتم شما

بشنـو ، شاید کرده باور واقع را

با دلیل و منطق و اسنادِ راست

شرح دادم قصّه را بی کم و کاست

حرفهایم را چنین گفتـم به او

با زبانی تازه کردم گفتگو

!!!هموطن کرده کشورِ ما خوار

دست شیطان و دیوِ استعمار

ما همه یک نژاد و یک جوریم

زخمی تیغ غارت و زوریم

نسل در نسل ، از پدر به پسر

شاه چون سایه ی خدا ،نه بَشَر

نوکری کرده ملّت ،آنها کیف

گشته هـر ثروتی از آنها حیف

مثـلاً شـاه بوده اندو بزرگ

آدمی باطنـاً  به خصلت گرگ

نقشه ی راه و ثروتِ ما را

داده دست جهود و چون آنها

کـرده وابسته هرچه بود و نبود

زده بر جیب خود از آنجا سـود

در زمستان سوئیس و در اسکی

وقتِ گرما ونیزو با ویسکـی

نوکر انگلیس و آمریکا

پادوی صهیونیست و اربابا

چه جوانـان پاک و آزاده

پیـرمردان مقتدر، سـاده

پسـرو دختران غیرتمند

برده ساواک و کردشان در بند

سالها طول رنج ملّت شـد

گاه با ضعف و گاه شدّت شـد

همه قرتی شدیم و غربی ما

بوده تصمیمِ شاه و  آمریکا

داشت تحقیر ما هزار علّت

نقطـه ای هم نبود یک ملّت

نسل ما با شرافت و غیرت

پا بمیدان نهاد با عزّت

خواب و خور شد حرام بر ماها

جان نهادیم در کفِ دسـت ، ما

نخبگانِ شریف و دینداران

دست در دست ملّت و یاران

یاعلی گفتـه با توکّل ها

در جلو بود رهبری دانـا

پاک مردی حقیقتاً کامل

مرجعی عامل و قوی ،عاقل

همه عاشق شدیم و دلداده

جان نثارانِ صادق و ساده

فکرما رشدِ کشور ایران

از تشیّـع و از مسلمانان

همه بودیم همره وهمراه

چون برادر و یک هدف یک راه

تا کـه خـورشید سر زد از مغرب

بخت بیدار در زد از مغرب

قرن ها بوده شاه هـا حاکم

بحث تغییرو خون به هم لازم

فرصتی لازم است تا تغییر

بشود در همه شئون تکثیر

بحث تغییر و ساختن باهم

وقت بسیارو صبر خواهد هم

 از گزافه و یاکه بیراه نیست

نپذیرد کسی که آگاه نیسـت

بر اساس سفـارش قـرآن

صبـر باشـد مرام دانایان

نرود یادمان از آن ذلّـت

روزگار حقارت و خفّـت

نسل دوّم و سـوّم نهضت

بوده همراه و همدل ملّت

ریشه های ستم زجا کندیـم

جای آن بذر عشق افشـــاندیم

نازنین ، قطـع دســت از دزدان

بــود کــاری بزرگ در ایران

سالها کشور اسـت و تغییــرات

پنجه در پنجۀ ستم فی الذّات

دشمنان هم یواشکی ، گاهی

زده ضربـه برای بدخواهــی

حقّ و باطل همیشه در جنگند

بر سر نام و ننگ میجنگند

عدّه ای هم بفکرخود هستند

خورده مال حرام و بدمستند

کن تصـوّر درخت زردآلو

یا گلابی وَ بِه وَ آلبالو

میدهد میوه های گوناگون

خورده از آن و جان شود گلگون

چندتائی خراب هم دارد

چند کرم خورده هم ببار آرد

انقلابـی به این بزرگی هـم

چنــد دزد هم شدند در آن درهم

چاره برخورد سخت با دزدان

نه که قطع درخت از بنیان

راه حل قطع دست دزدان اسـت

دست دزدان بلای ایران اســـــت

نه که از انقلاب بدخواهــی

گفتنِ بد از آن به خودخواهی

اینهمه بوم و بر شده آباد

کنده شد ریشه های استبداد

تا به مقصد نمانده است راهی

بهترین راه کمک و همراهی

دشمنان در کمین ما هستند

سدّ دنیا و دین ما هستند

چاره ی کار دست یکرنگی است

باقیش حرف و جای دلتنگی است

تا رسیدن به نقطه ی مطلـوب

مانده یک یاعلی جدّداً خوب.

احمدیزدانی

  • احمد یزدانی