کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رُخم****چشمه ام ،با دلِ صاف و لبِ خندان گریم .(احمدیزدانی)

کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رُخم****چشمه ام ،با دلِ صاف و لبِ خندان گریم .(احمدیزدانی)

کوتوال  (اشعار احمدیزدانی)

بنام خدا


تنگه ی واشی ام و گـــــردنه ی حیـــرانم

مستی نیمه شب و ذِکرِ سحـــرگاهــــانم

ناز دنیـــای بنـــــانم ، هنــــر فـــــرشچیان

شعــــر پروین و فـــــروغم، قــــدح قوچانم

غــــزل حافظــــــم و مثنـــــــوی مـــــولانا

تخت جمشیدم و چون گوشه ای از ایرانم

می خوری باده فروشم ، دل عاشق دارم

بنده ای منتظــــرم ، کـــولی سرگـــردانم

برج میـــلاد نگاهـــم به جهان انسانیست

کــــوتوالـــم من و از خِطّه ی کـــوهستانم

احمدیزدانی(کوتوال)

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۴ مطلب با موضوع «بندگی» ثبت شده است

ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ! ....

ﻧﺎﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﯾﺪ .... !

ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻴﺼﺪﺍ ﺍﺯ ﻗﻠﺒﺘﺎﻥ ﮔﺬﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ !.....

ﻭ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺷﮕﻔﺖ ﺯﺩﻩ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﯿﺎﻧﺪﯾﺸﯿﺪ : ﺁﯾﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺮﺍﯾﻢ " ﺩﻋﺎ"

ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ .!!!....

ﺍﻳﻦ آرﺯﻭﻱ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻱ ﺷﻤﺎﺳﺖ ، ﻣﻬﺮﺗﺎﻥ

ﻣﺴﺘدام 

احمدیزدانی

  • احمد یزدانی

جستجو



درجوانی جستجو میکردم عشــق

دین و دنیا ، فکرو ذکرم هر دم عشق

چشمهـــایم میـــدویدو دل نبــــود

دل میـــانِ سینــه ام از گِل نبـــود

هرکجا چشمی قشنـــگ و ناز بود

قبلــــه گاهــــم بود ، یک آغـاز بود

مــــدّتی میســـوختـــم در آرزوش

بود ذهنم در هـــــوایِ جستجوش

عاشقی ، دل بستن و ره در خیال

کارِ من شد مـــدّتی از عمرو سال

تاکه در آن حـال هـــا حالی رسید

ماورایِ چشم و لــب نوری دمیـــد

رفـــــت از یــــادم تــــمــــــامِ آرزو

عاشقش گشتـــم بدونِ گفتگــــو

سالهـــا در حســرتش میسوختم

در خیالـم رخـــت او میـــدوختــــم

بود نزدیکـــم ولـــی مـــن دور از او

سویِ خود میخواندو چشمم کور از او

تا کــــه در طـــیِّ طــــریقِ زندگی

یافتــــم او را به کــاخِ بنــــدگــــی

شعله آمــــد ،روحِ من آتـش گرفت

جنــگِ شیــطان با ملائک درگـرفت

جانشین کفـرها گشت و نشست

بندها از دسـت وپایِ دل گسست

روزو ماه رفتندو عشقـم تازه شـــد

زندگی شـــاداب بی اندازه شـــــد

هرچه رابخشد ،دگربخشیده است

پس نمیگیرد اگــــر بخشیده است

عاشقش هستم و شادم من از او

بی نیازم از همـه مـــــن ،غیــــرِ او

بارالهــــا ، مـــن تورا دارم چه غــم

عاشقت هسنم ، تورا من عاشقم

احمدیزدانی

  • احمد یزدانی

چشمان به راهِ تو ، دل بیقـــرار خـــویش

دنبـــــالِ نرگــــــسِ والاتبـــــارِ خـــــویش

عطــــرِ تو هســــت ،نمی بینمـــت چـــرا؟

ای گُل نگاه کن به بزرگی به خارِ خویش

بــردی دلــــــم بــه محبّـــت وَ نـازِ خـــود

شد سینه عاشقِ تو ، داغــــدارِ خـــویش

هــــربــار برتو وَ کاخـــت کنـــــم نظـــــر

مفتــــونِ مهــــــر تو و کـــردگار خویش

بردی مــرا به سفــــرهــــای دوردســـت

با مـــوج مهــــربانی عالم شکار خویش

هستی تو حاضــــر غــــایب ز دیده هـــا

دریاب عاشقِ چشم انتـــــظارخــــویــش

شـــایــد کــــه دیــده ببینـــــد ولــی تورا

نشناسد از سیـاهی قلـــب نزار خویـــش

آقـــا تو گــــوشه ی چشمی نشـــان بده

غوغا کنـم و شَــــوَم کامکـــار خویــش

برمنتظـــــــر همـــــه دنیــــا نـــگاهِ یـار

پروانه ی خیـــالِ تو دارد کنــار خویش

احمدیزدانی(کوتوال)بقعۀ ماچیان

  • احمد یزدانی

ربا خور

بود در مُلکی به شهری دور دست

یک رِباخور ،بیشرف ،بسیارپست

زشتی و هرچه بدی را خورده بود

قِی به رویِ کارِ نیکو کرده بود

روزو شب فکرش تمامی پول بود

بر بدهکاران مرامش گول بود

شهرو بازارش بدهکارش شده

جمع اموال از ربا کارش شده

چند دختر بود اورا با پسر

ثروتی انباشته ،هرسر به سر

داشت او برتن کُتی مثلِ عبا

جیبهایش کفشهایِ پا به پا

چون به دکّانِ بدهکاری گذشت

میگرفتند جیبهایش نازِ شصت

اهلِ آتش بود، ظاهر مسجدی

از درون ویران و آتش برخودی

هرچه لازم بود با او گفته شد

خیرخواهی و نصیحت خسته شد

مالِ آلوده تباهش کرده بود

عازمِ روزِ سیاهش کرده بود

دختران و آن پسرهم بیخودی

کرده برنوعِ بنی آدم بدی

خورده بودند از ربا روزیِ خود

داده بر آنها سیه روزی خود

انقلابی بود آنجا آن زمان

بود اوضاع زیرو رو در آن جهان

جسم و جانِ آن پسر چون زشت بود

آبرو بردن برایش کشت بود

قاطیِ دیوان و دفتربود او

هرکه حرفی میزد او می برد بو

اطّلاع می داد کارِ مردمان

یک به ده ،ده را به صد کرده بیان

دردسر می شد برایِ خانه ها

دوستان ،همسایه ها ، بیگانه ها

تا که روزی عاقبت بیمار شد

موسم رفتن و وقتِ کار شد

چندسالی را به بستر خفته بود

دست را از زندگی او شسته بود

بویِ کارش مثلِ بویِ جسمِ او

هرکدامین برد از او آبرو

طی شُدو در روزِ سردی درگذشت

یک کفن شدسهمِ او ،آنهم گذشت

نسلِ او ماندندو اکنون زنده اند

ظاهراً زنده ،ولیکن مرده اند

مردم آنها را ندارند دوست ،چون

کنده از تک تک فراوان پوست ،چون

حجّتی بودو برایت باز شُد

مثلِ کوکی تازه که از ساز شد

زشتکاری از رِبا تردید نیست

این دو روزِ زندگی جاوید نیست

چشمِ بینا از ربا خود کور به

جسم و جانِ شَرخران در گور به.
احمدیزدانی(کوتوال)
  • احمد یزدانی