کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیست انسان جز زبان و گفتگو.

کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیست انسان جز زبان و گفتگو.

کوتوال  (اشعار احمدیزدانی)

بنام خدا


تنگه ی واشی ام و گـــــردنه ی حیـــرانم

مستی نیمه شب و ذِکرِ سحـــرگاهــــانم

ناز دنیـــای بنـــــانم ، هنــــر فـــــرشچیان

شعــــر پروین و فـــــروغم، قــــدح قوچانم

غــــزل حافظــــــم و مثنـــــــوی مـــــولانا

تخت جمشیدم و چون گوشه ای از ایرانم

می خوری باده فروشم ، دل عاشق دارم

بنده ای منتظــــرم ، کـــولی سرگـــردانم

برج میـــلاد نگاهـــم به جهان انسانیست

کــــوتوالـــم من و از خِطّه ی کـــوهستانم

احمدیزدانی(کوتوال)

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۱۵ مطلب با موضوع «قصیده» ثبت شده است

غرق در افکار خود در بیکران
دلخورم از حال و روزِ حاکمان
رفته اند دنبال ثروت مانده ام
غرقِ تردید و حواشی های آن
دل سپردم دست نااهلان ولی،
شد خیانت پاسخم از سویشان
داده بودند وعده ی خدمت به خلق
کرده بودم باور آن را دوستان
با صداقت اهلِ باور بوده ام
شد ندامت حاصل تعریفشان
عدّه ای هم پاک و خوب و سالمند
نیست حرفم رو به خوبان بیگمان
در پشیمانی تمامِ لحظه ها
بوده اند آتش ندیدم هُرمِشان
شد کنون رو دست‌ها از سوی حق
برده بیت المال را غارت کنان
ظاهراً اهل دیانت بوده اند
باطناً ماری به پشت دین نهان
من در اینجا با تمام حسّ خود
می شوم خاک رهِ ایرانیان
میکنم پوزش طلب از مرد و زن
آرزویم بخشش است از سویشان
شاعرم ، کارم چو کارِ آینه
انعکاسِ وضع و اوضاعِ زمان
زیرِ پا بردند پیمان را از آن
شد عوض حرف من همچون حالشان
اصلِ حاکم وضع و حالِ حاضر است
هرکه را مردم نخواهد مرده دان.
#احمد_یزدانی
@ahmadyazdany

  • احمد یزدانی

بسم ربّ الشّهداوالصّدیقین
شهدای گمنام 
ای که نورتو چنان ماه و شب ظلمانیست
 گفتگو از تو نجات از گذر بحرانیست
مثل ایمان شده ای، گُم شدنِ در تو بقاست
هرکه همراه تو شد دیده ی جان نورانیست
وطنم در غم گمنامی تو غمگین است
خاک تو بوسه گه رهبرو کارستـانیست
روشنائی شده ای در شب تاریک جهان
بعدِاز گم شدنت قبله شدی ،طوفانی است
داغدارانِ تو از داغِ غمت می سوزنـد
باحضورِتو وطن بیمه زِ هر ویرانی است                           
محرمِ بارگه دوست شدن ، نوشَت باد
از شمیم نفست مشکلِ ما آسانیست
رفت و آمدبه تواز عرش و همه در فرشیم
خوش به حالِ تو که راه و روشت انسانیست 
بـه تـو کردند تاسّی همه ، حتّی رهبر
اوجِ خوشبختیِ ما رهبریِ قرآنی است              
ریشه ی خیری و از تو همه برخوردارند
ای که ناز نفست سمفـونی ایرانیست
نور خورشیدی و گرمای تو هستی بخش است
گم شده ما وَ تو راهی ، سخن پایانیست
#احمدیزدانی
#کوتوال_فیروزکوه 
#انجمن_ادبی_کوتوال 
#ادبیها 
#شهدا #شهیدان #شهید_گمنام #بنیاد_شعر_و_ادبیات_داستانی_ایرانیان 
@ahmadyazdany

  • احمد یزدانی

 

 

 

گرچه پیری چو جوانانِ قوی شادی تو
سایه سارِ خنکِ ظهرِ اَمُردادی تو
چشمه ی جاریِ در مزرعه ی خندابی
خاطراتِ سفر و هجرتِ اجدادی تو
از جوانی تو وَ سجده دو رفیقِ همدم
شده مسجد بتو شیرین و چو فرهادی تو
تاجر خوش عمل و سالم و با ایمانی
مردِ زحمتکشِ از ریشه وَ بنیادی تو
جای پای تو به هر نقطه ی کشور مانده
سبزیِ جنگلی و ماسه ی شهدادی تو
خستگی از تو شده خسته و تو برپائی
به غمِ مانده ی درمانده چو امدادی تو
از جوانی ره و رسم تو جوانمردی بود
قاصد خیری و بر شر تشر و دادی تو
یاد موسائی و نوری ز علیجان هستی
هم عمو هم پدر هم حضرت استادی تو.
.

 

  • احمد یزدانی

به کنج خلوت تنهائیم با خویش درگیرم
درون سینه ام دربند دارم عشقِ عالمگیر
به یک چشمم جهانی سوخته از فتنه ی شیطان
تمام سرزمین ها چون کویر از وحشت تکفیر
شیاطین جمع و شیطان بزرگش جنگ افروز است
جهان افتاده در دامش و گشته بارها تحقیر
نه امّیدی ،نه آوائی،چراغی نیست تاریک است
دراین وحشت سرای تیره تر از قبرها ،دلگیر
تنید انسان به دست خود به دور خویش از تاری
که هرتارش به روح و فکر او افتاده چون زنجیر
برای قبضه عالم اطاق فکرها دارند
تمام راهها در یک مسیرو راه حل ،تزویر
به چشم دیگرم بیدار شد دنیا و آماده
برای حقّ خود با جانفشانی میکشد تصویر
بپا هستند و با شیطان نبردی دائمی دارند
وَ در احقاقِ حقّ و جنگ خود سرسخت و دامنگیر
ندارند ترسی از تاوان برای کارزار خود
نبردی سخت با شیطان و با او رُخ به رُخ درگیر
غمِ چشمانِ آنها انتظارو سینه ها عاشق
چو آهن سخت و چون دانه برای رشدشان پیگیر
سحرخیزندو فریادی رسا دارند هر جمعه
بیا ای آخرین تیر از کمان شیعه با تکبیر.
#احمد_یزدانی

  • احمد یزدانی

می‌کند قرن ها طلوع اینجا
آفتاب از زمین نه از بالا
حضرتِ رحم ، ضامن آهو
شده خوبی اسیر تو آقا
همه ی مهر عالمی در دل
سینه ی شیعیان و مهر شما
هر زمانی که ذکر مشهد شد
گشته در سینه از طپش غوغا
از خدا انتخاب شد ایران
که شود خاک پای زائرها
دلربائی شروع شود از صبح
رقص زیبائی از کبوترها
جذبه ی نامتان کند تسخیر
از خراسان تمام دل‌ها را
غربت از عطرتان وطن آسا
چتر امنیّت شما بالا
یا امام رضا عزیز همه
بپذیرید این تمنّا را .
#احمد_یزدانی

  • احمد یزدانی
از گلستان جهان بوئیده ام
میوه ها از شاخسارش چیده ام
دیده ام از زشت و زیبای وجود
هم زمین خوردم و هم بالیده ام
رفته ام تا اوج هر خوب و بدی
گاه گریان گاه هم خندیده ام
ظلم بسیاری بمن شد ، من ولی
چشم ها را بسته و بخشیده ام
همنشین شعله بودم سالها
اصطلاحاً گرگ بالان* دیده ام
تن در آتش ، جان در آتش بودو من
گُر گرفتم شعله ور گردیده ام
در میان شعله های هُرمِ خود
با تمام قدرتم جنگیده ام
در میان گیرو دار روزگار
از فَمَن یَعمَل بخود لرزیده ام
هرچه گشتم جز خودم موجب نبود
از همین رو از خودم رنجیده ام
با غرور خود و در اوج توان
در نجات از دام بد کوشیده ام
حاصل رنج و تلاشم خیر بود
نفسِ خود را  زیر پا کوبیده ام
میزدم من او بپا میخواست من
مستمر در جنگ با او بوده ام
لطف حق با من و بودم من به راه
شاکرم از خالق نادیده ام.
#احمد_یزدانی
 
* بالان نام تله (دام) ای است که شکارچیان در جنگل برای به دام انداختن گرگها و حیوانات وحشی از آن بهره می برند. 
گرگ بالان دیده ، یعنی گرگی که از این دام دهشتناک جان سالم به در برده است  به دیگر سخن گرگ بالان دیده یعنی ، گرگ با تجربه ،
گرگ باران دیده صحیح نمیباشد.
@ahmadyazdany
  • احمد یزدانی

بوی بهمن آمدو خوشبو از آن
جان میهن با همه هم میهنان
از شمیم خاطراتش نسل ما
می برد لذّت فراوان ،عاشقان
بذل جان سخت است بذل هستی است
از شهیدان بذل شد بی منّت آن
در طی این سالها شد انقلاب
آبدیده ، همچنان آتشفشان
همرهش بالیده قد افراشتیم
در فرازو در فرود ای دوستان
سخت و طاقت سوز بودو پربلا
شد هزینه پای استقلالمان
رهزن راه بود شیطان بزرگ
ذلّه شد از پایمردیهایمان
در تمام عمر شاهان از وطن
قطعه ای را برده اند بیگانگان
جز زمانِ این نظام مردمی
مردمان چشمان بیدار زمان
یاد باد از همرهان پایدار
از شهیدان و تمام دوستان.
احمد یزدانی

  • احمد یزدانی

کربلا بودو سه گونه شخصیّت
هرکدامی کرده راهی تولیت
اوّلین آن حسین ابن علی(ع)
روبرو با ظلم از حاکمیّت
با یزید او پنجه در پنجه شده
چون ندارد با ستمگر سنخیّت
خون خود را داده با یاران ، همه
در  رهِ آزادگی  ، با تَمشیّت
آبرو میخواهد او ، نه آب و رو
داد دنیا را برای حیثیّت
دوّمین فرد است در آنجا یزید
جابر است و دور از هر حُرّیّت
با مخالف اهل سازش نیست او
سر بُرید از مظهرِ وحدانیّت
آبرو را داد و قدرت را خرید
شد نمادِ ظلم در اسلامیّت
سوّمین باشد عُمر فرزند سعد
اهلِ خرما و خدا و اذیّت
نه به دنیایش رسید نه آخرت
بی کلاه و مانده از انسانیّت
طالب قدرت و خوشنامیست او
هردو را داد از کَفَش بی حمّیت
بیگمان ما نیستیم همچون حسین
یا یزید پست و رذل ، بی تربیّت
در درون ما عُمر فرزندِ سعد
لانه دارد بیش و کم ؛ بی خاصیّت
هم به میخ و هم به نعل میکوبد او
می کنیم ماهم از او تابعیّت
گهگداری در پیِ خرما روان
گاه خدا را خواسته با جدّیّت
چشمی از ما در پیِ خاکِ ری است
چشمِ دیگر احترام جمعیّت
حال تکلیف این میانه روشن است
من که میترسم ، ندارم امنیّت
بارالها ، غفلت از ما دور کن
در دل ما تو بتاب الوهیّت
جنسِ ما خرما ، خدا ،ازهر دوتا
میکند این آن و آن این تقویّت
جز چراغ علم و دانش ، بندگی
نیست راهِ چاره ، دارد تسلیّت
راهِ حل تنها شما هستی خدا
وامنه یک لحظه در انانیّت
از عُمر فرزندِ سعد گشتن خدا
حفظ فرمائید با رحمانیّت.
#احمدیزدانی 
https://telegram.me/ahmadyazdany

  • احمد یزدانی

عُشریه رفت و فدای حرم یار شده است
 

پرزنان همنفسِ قافله سالار شده است
 

عرضه کرد گوهر جان را ببهای رُخِ دوست
 

به تمنّائی از او یار خریدار شده است
 

آرزو بود شهادت و نصیبش شده است
 

خوش بحالش که سفر کردو سبکبار شده است
 

میرسد پاسخ هرکس که بخواند با صدق
 

خُرّم آن جان که نظرکرده ی دادار شده است
 

خون شیعه به رگش ،راه و روش قرآنی
 

امرِ قرآن منش و شیوه ی رفتار شده است
 

حضرت زینب کبری(س) و رقیّه(س) عشقند
 

شوقِ عاشق سبب رونق بازار شده است
 

باز درهای شهادت و زمین کرببلاست
 

این زمان شام و عراق و یمن ابزار شده است
 

جایگاهی که رفیع هست به قیمت باشد
 

هرکه پرداخت بها لایق دیدار شده است
 

ناخلف داعش و النّصره وَ اشرارِ دگر
 

طفلِ شیطان بزرگ است که غدّار شده است
 

سوریه عرصه تقدیم فداکاریهاست
 

بر حسینی صفتان حق طلبی دار شده است
 

عمّه جان است و شهیدو رُخی از وَجهِ اللّه
 

بامدادان ظهور است پدیدار شده است.
 

احمد یزدانی
 

@ahmadyazdany

 

  • احمد یزدانی

یک سفینه نشست روی زمین

سرنشینان آن همه خوشکل

از کُراتِ دگر شدند اعزام

تا کنند حل برای ما مشکل

یک رُباتش شروع به صحبت کرد

گفت از کارو کسب در آنجا

قصدِ جاسوسی از زمین را داشت

میدهم شرح به حیرت کامل

گفت او در کُراتِ دیگر  ، ما

عاطل و باطلیم و سرگردان

کاری از دست ما نمی آید

از بوروکراسیش ؛شدید خجل

میرویم در اداره ها هرروز

از برای امور جاریِ خود

ماجراهایِ قیرو قیف حاکم

درد مثل اپیدمی ؛ ناقل

دستهامان درازتر از پا

می دویم در دوایر هر روزه

همه مشغول و جدّی و ساکت

حل نمیگردد از کسی مشکل

اضطراب است و خونِ دل خوردن

سهم آنان که اهل قانونند

راحتند بیغمانِ بی قانون

بند پِ میبرد به سرمنزل

راحت است چون اداره ی مرّیخ

می چمند آدمان مرّیخی

حرف سربسته اینکه در آخر

نیست بر هیچ شاخه ای حاصل

حرف میزد ، تَشَر زدم گفتم؛

هست اینجا بهشتِ انسان ها

بروید ، از زمین شوید خارج

ما همه راحتیم و بی مشکل .

#کوتوال

https://telegram.me/ahmadyazdany

  • احمد یزدانی