کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیست انسان جز زبان و گفتگو.

کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیست انسان جز زبان و گفتگو.

کوتوال  (اشعار احمدیزدانی)

بنام خدا


تنگه ی واشی ام و گـــــردنه ی حیـــرانم

مستی نیمه شب و ذِکرِ سحـــرگاهــــانم

ناز دنیـــای بنـــــانم ، هنــــر فـــــرشچیان

شعــــر پروین و فـــــروغم، قــــدح قوچانم

غــــزل حافظــــــم و مثنـــــــوی مـــــولانا

تخت جمشیدم و چون گوشه ای از ایرانم

می خوری باده فروشم ، دل عاشق دارم

بنده ای منتظــــرم ، کـــولی سرگـــردانم

برج میـــلاد نگاهـــم به جهان انسانیست

کــــوتوالـــم من و از خِطّه ی کـــوهستانم

احمدیزدانی(کوتوال)

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۴۳ مطلب با موضوع «مثنوی های کوتوال» ثبت شده است

زندگی تنها و بی همسر بد است
با چنین شخصی مخالف احمد است
هست تنهائی بلای روح و جان
مثل سرباری سرِ بارِ کسان
ابتدا وقتی خدایت آفرید
همسری هم از برایت آفرید
خرّم آن جانی که جفت خویش یافت
چنداسبه سوی خوشبختی شتافت
هرکه تنها باشد از زن یا که مرد
عاقبت اورا غمش با خود بَرَد
ما که از نسل قدیم میهنیم
سفت ومحکمتر ز سنگ و آهنیم
زندگی با همسر خود کرده ایم
از همین رو ضدّ غم ، روئین تنیم
در تجرّد بیشماران سختی است
لحظه هایش ماتم و بدبختی است
خوردو خوابت با خودت ، خوردن تراست
شستشو با تو نظافت هم جداست
از خرید میوه تا نان و تره
در دل بازار پر از همهمه
تا هماهنگیِ در صدها امور
تک وتنها در میان شیرو مور
نور میبارد ز همسر نازنین
تو فقط ارد از زنِ خود را نبین
هان جوانی که مجرّد مانده ای
در خیالت درس بیحد خوانده ای
زندگانی در تجرّد را نخواه
روحِ خودخواهِ تمرّد را نخواه
زودتر دستی بزن بالا ز زیر
زن بگیرو زن بگیرو زن بگیر.

احمد یزدانی

کوتوال خندان

 

 
 
 


دریافت

 

 

 

  • احمد یزدانی
دلنواز سینۀ زارم ، سلام
خالقم ،عشقم وَ سالارَم ،سلام
برهمه خوبان وَ استادان ، ادب
میکنم تقدیم من ، با احترام
می رسد صاحب ،تمام است انتظار
بیقرارِم ، بیقرارِِ بیقرار
چشمها بر رَه وَ در من روزها
شب حکایت ها جدا ،با ماجرا
منتظر شاید بیاید یارِ من
گفتگو گردد زِ ذهنِ زارِ من
شکرگویانم کنون شادو خوشم
تا رسد گوهرشناسِ سرخوشم
من که خود خود نیستم ،دیوانه ام
در رهِ طوفان بُوَد کاشانه ام
گاه در شرقِ زمین ماوا کنم
خالقِ خود را به دل آوا کنم
گهگُداری در جنوبِ باوَرَم
از دلِ گرما گوهر می آورم
قصّه ها دارم زِ غرب و باختر
پرزِ اندوهم در این پیرانه سَر
یا علی گویان روان و راهیم
گمشده در جستجویِ ساقیم
همرَهی میجویم و همداستان
تا دهم شرحِ فراقم در جهان
این جهان با اینهمه شورو شَرش
هست کوچک ،بندیم من در بَرَش
دستگیری کن مرا ،پندی بده
تلخ کامم ، جانِ من قندی بده
هرچه هست ازاوست ،من یک ذرّه ام
گمشده در خود چنان یک قطره ام
عشقِ من از طلعتِ رویِ رفیق
افتخارِ من گدائی از شفیق
داد انگشتر به من سلطانِ من
هدیه ی هردو جهان قرآنِ من
ورنه در این روزگارِ بی شکیب
نیست غیر از تلخکامیها نصیب
روح و تن دادم به قرآنِ مبین
منتظر ، بر انتظارِ خود یقین.
#احمدیزدانی
  • احمد یزدانی

عجب دنیای پر از رمزو رازی
عجب عشق و صفا دارد مجازی
زنی یک دکمه فوراً در یمینی
به آنی تو در آنسوی زمینی
ولی باید حواست جمع باشد
که تا مثل بلای جان نباشد
کسی که میخورد خرما نباید
بگوید خوردنش کس را نشاید
زمان اسب و خر دیگر تمام است
کنون دوران امواج رسام است
اگر آنروزگار آنجور بوده
وَ اوضاع همه ناجور بوده
بگورش رفت ،دیگر رفت برباد
از اینترنت شده دلهای ما شاد
خدایا قدرتی افزون به نت ده
بده سرعت به آن در شهرو هر ده
که اکنون رکنی از ارکان هستی است
به مغزِ حقّه بازان چوبدستی است

  • احمد یزدانی

طعنـه می زد در گذرگاهی جوان

می نمود امیالِ دشمن را بیان

چون به سنّش کشوری آرام داشت

در خیال خود نمائی خام داشت

ساده و خوش باورو پاکیزه بود

دوستی با دشمنان را گفته ،ســود

چون چنین گفت او ،به او گفتم شما

بشنـو ، شاید کرده باور واقع را

با دلیل و منطق و اسنادِ راست

شرح دادم قصّه را بی کم و کاست

حرفهایم را چنین گفتـم به او

با زبانی تازه کردم گفتگو

!!!هموطن کرده کشورِ ما خوار

دست شیطان و دیوِ استعمار

ما همه یک نژاد و یک جوریم

زخمی تیغ غارت و زوریم

نسل در نسل ، از پدر به پسر

شاه چون سایه ی خدا ،نه بَشَر

نوکری کرده ملّت ،آنها کیف

گشته هـر ثروتی از آنها حیف

مثـلاً شـاه بوده اندو بزرگ

آدمی باطنـاً  به خصلت گرگ

نقشه ی راه و ثروتِ ما را

داده دست جهود و چون آنها

کـرده وابسته هرچه بود و نبود

زده بر جیب خود از آنجا سـود

در زمستان سوئیس و در اسکی

وقتِ گرما ونیزو با ویسکـی

نوکر انگلیس و آمریکا

پادوی صهیونیست و اربابا

چه جوانـان پاک و آزاده

پیـرمردان مقتدر، سـاده

پسـرو دختران غیرتمند

برده ساواک و کردشان در بند

سالها طول رنج ملّت شـد

گاه با ضعف و گاه شدّت شـد

همه قرتی شدیم و غربی ما

بوده تصمیمِ شاه و  آمریکا

داشت تحقیر ما هزار علّت

نقطـه ای هم نبود یک ملّت

نسل ما با شرافت و غیرت

پا بمیدان نهاد با عزّت

خواب و خور شد حرام بر ماها

جان نهادیم در کفِ دسـت ، ما

نخبگانِ شریف و دینداران

دست در دست ملّت و یاران

یاعلی گفتـه با توکّل ها

در جلو بود رهبری دانـا

پاک مردی حقیقتاً کامل

مرجعی عامل و قوی ،عاقل

همه عاشق شدیم و دلداده

جان نثارانِ صادق و ساده

فکرما رشدِ کشور ایران

از تشیّـع و از مسلمانان

همه بودیم همره وهمراه

چون برادر و یک هدف یک راه

تا کـه خـورشید سر زد از مغرب

بخت بیدار در زد از مغرب

قرن ها بوده شاه هـا حاکم

بحث تغییرو خون به هم لازم

فرصتی لازم است تا تغییر

بشود در همه شئون تکثیر

بحث تغییر و ساختن باهم

وقت بسیارو صبر خواهد هم

 از گزافه و یاکه بیراه نیست

نپذیرد کسی که آگاه نیسـت

بر اساس سفـارش قـرآن

صبـر باشـد مرام دانایان

نرود یادمان از آن ذلّـت

روزگار حقارت و خفّـت

نسل دوّم و سـوّم نهضت

بوده همراه و همدل ملّت

ریشه های ستم زجا کندیـم

جای آن بذر عشق افشـــاندیم

نازنین ، قطـع دســت از دزدان

بــود کــاری بزرگ در ایران

سالها کشور اسـت و تغییــرات

پنجه در پنجۀ ستم فی الذّات

دشمنان هم یواشکی ، گاهی

زده ضربـه برای بدخواهــی

حقّ و باطل همیشه در جنگند

بر سر نام و ننگ میجنگند

عدّه ای هم بفکرخود هستند

خورده مال حرام و بدمستند

کن تصـوّر درخت زردآلو

یا گلابی وَ بِه وَ آلبالو

میدهد میوه های گوناگون

خورده از آن و جان شود گلگون

چندتائی خراب هم دارد

چند کرم خورده هم ببار آرد

انقلابـی به این بزرگی هـم

چنــد دزد هم شدند در آن درهم

چاره برخورد سخت با دزدان

نه که قطع درخت از بنیان

راه حل قطع دست دزدان اسـت

دست دزدان بلای ایران اســـــت

نه که از انقلاب بدخواهــی

گفتنِ بد از آن به خودخواهی

اینهمه بوم و بر شده آباد

کنده شد ریشه های استبداد

تا به مقصد نمانده است راهی

بهترین راه کمک و همراهی

دشمنان در کمین ما هستند

سدّ دنیا و دین ما هستند

چاره ی کار دست یکرنگی است

باقیش حرف و جای دلتنگی است

تا رسیدن به نقطه ی مطلـوب

مانده یک یاعلی جدّداً خوب.

احمدیزدانی

  • احمد یزدانی

 

بنام خداوند بخشنده و مهربان
 
از عجایب و غرایب گفته ام
از همه ؛ حاضر وَ غایب گفته ام
حرف بسیاری درون سینه است
سینه ام عاشق و دور از کینه است
عمر من کوتاه و وقت من کم است
شعر گفتن مثل برف و نم نم است
چونکه با آرامشی همراه شد
ارتفاعش قدّ یک درگاه شد
حال اکنون بشنو از کار خدا
در جماعت هست آثار خدا
داشتم من روزگاری جرثقیل
زشت بود امّا برای من شکیل
داستانها دارم از او در دلم
برکتش می کرد روشن منزلم
شاخها در سر درآمد  ، در لزور
گوش کن از مردم کوشا ، صبور
تا ببینی تو یداللّه را به جمع
خاطرت باشد از اللّه جمعِ جمع
داستانم داستان یاری است
وحدت مردم سلاحی کاری است
معتمد مردانِ با اصل و نسب
آمدند در دفتر کارم به شب
گفتگو کردیم آنشب ما زیاد
از حسین ابن علی (ع)، دارم به یاد
عشق و مستی درهم و پیچیده اند
عاشقان پیچیدگی را دیده اند
چون که عاشق بوده ام من بر حسین(ع)
غرق بودم با وجودم در حسین (ع)
تا که گفتند از حسین(ع)و کارِ او
کردم استقبال از آن ؛ بی گفتگو
تکیه با نام حسین آغشته است
ذهن با پرواز آنجا رفته است
من قبول خدمتش کردم به جان
گوش بسپارید بر من ، دوستان
نوکری از نوکران او منم
عاشقی از عاشقان او منم
گفتگو کردند از دیگ بخار
بین ما شد شرط با عهدو قرار
آن زمانها مثل الآنها نبود
روستاها چون گلستانها نبود
راهها باریک و تنگاتنگ بود
سینه ها  از رفت و آمد تنگ بود
مردم آنجا ساختند یک تکیه
هست حالا ،برقرارو عالیه
چون که سردو سخت بود آن روزگار
راهِ حل بود نصبِ یک دیگ بخار
شرکتی بودو تعهّد کرد کار
تا کند گرم تکیه را او با بخار
جایِ دیگ آنجا درون چاله بود
پشتِ تکیه راه که نه ،بیراهه بود
چون که کارِ حضرتِ ارباب بود
سینه ام روشن بمثل آب بود
کرده ام آماده آنشب جرثقیل
تشنه بودم ،کار بودم رودِ نیل
جرثقیل آماده با کارو رفیق
وقتِ کارِ ما چنان ساعت دقیق
چونکه پای من به آن خطّه رسید
مشکلات هریک چو یک نکته رسید
کوچه ی پشتی تمامش برف بود
رفت و آمد مطلقاً ممکن نبود
آهِ من از دل برآمد بر لبم
نا امیدی کرد روزم را شبم
یک بزرگ و محترم فرمانده بود
مردِ کاری ، واقعاً دل زنده بود
داد دستور پذیرائیِ من
گفت غم را دور کن از روح و تن
مانده از آن روز در من خاطره
سفره ها آمد پر از نان و کره
از عسل ؛سرشیرو انواع خوراک
خوشمزه بودو چو گلها عطرناک
من گرسنه بودم و تن خسته بود
تا که خوردم از تنم غم رفته بود؛
چونکه خوردم من خوراک خویش را
کرده تعظیمی به قبله ، کیش را
آمدندو کرده اند ما را صدا
که بفرما ، تخلیه کن بار را
جاده آماده ؛ تو گوئی برف نبود
کارِ آنها معجزه بود ، حرف نبود
من شدم چون پهلوان از آن تلاش
خوب میشد بوده  میدیدید ، کاش
از موتور من دادها آورده ام
رسمِ مردی را بجا آورده ام
رفتم از آن کوچه ی باریک من
شاد بودم من نه که تاریک من
تا که رفتم من نِهَم آن وزنه را
از بلندی تویِ گودی در هوا
جرثقیل از ته چو سنگین میشده
دست بلندو روح غمگین میشده
سر سبک میشد و ته سنگین ، خدا
دست میکرد کامیون ، سر در هوا
خواستم تا چاره ی کاری کنند
ریختند ملّت مرا یاری کنند
آنقَدَر بر رویِ گلگیرو سِپَر
برده اند گونیِ سنگین و نفر
جرثقیل شد مثلِ کوهی پا به جا
بار شد خالی و من از غم رها
چون به پایان برده با تدببر کار
لذّتی بردم که مانده یادگار
حال ای یاران که اکنون راحتید
شعرِ من را خوانده غرقِ صحبتید
دستِ یزدانیست دستِ اتّحاد
هرکه آنرا داشت باشد ،شادِ شاد
گوش کردی یاد کن از رفتگان
از همه ، کوچک ، بزرگ ، آزادگان
از شهیدان و عزیزانِ وطن
مومنین و مومنات ،از مردو زن
چشمِ آنها هست و دستانِ دعات
بر محمّد وَ آلِ او صلوات.
احمد یزدانی
#فیروزکوه
  • احمد یزدانی

ابن ملجم در خیالی خام بود

 

ظلمتِ مطلق و بد فرجام بود

 

ضربت او فرق مولا را شکافت

 

آتش آن ضربه دنیا را گداخت

 

ضربه بر مولا شقاوت بوده است

 

حمله بر کاخ عدالت بوده است

 

خون پاکش در خودش گل پرورید

 

نسلِ پاکانِ زمین آمد پدید

 

حضرتِ مولا خودش فرموده است

 

بی بصیرت قاتلِ او بوده است

 

ما همه بالقوّه ابنِ مُلجِمیم

 

با بصیرت چاره ی مشکل کنیم

 

هرکه دوری کرد از راهِ ولی

 

ابنِ مُلجِم شد وَ ضربت بر علی

 

او که بالفعل است اوجِ گمرهی

 

راهِ بی رهبر به او هست منتهی

 

شیعه یعنی ،طیّ راه با راهنما

 

شیعه یعنی بر ولایت جان فدا

 

شیعه هستم ، شادمان و سربلند

 

راهیِ اهداف عالی و بلند

 

پرچم ما پرچم آلِ عباست

 

برفرازو قلّه ی افکار ماست

 

نقشه ی راه حرف اسلام و خداست

 

بندگی جانمایه ی رفتار ماست

 

ریشه دار است پرچم ما شیعیان

 

چارده خورشید  در یک آسمان

 

چارده گُل با طراوت ، رنگ رنگ

 

چارده رنگِ دلاویز و قشنگ

 

چارده لبخند بر لبهای حق

 

چارده گیسویِ مانند شَبَق

 

چارده دلبند سرتا پا وقار

 

چارده فصل ،هرکدامش یک بهار

 

چارده زلف سیاهِ موج موج

 

چارده فوّاره ی زیبا به اوج

 

چارده پروین درون یک جهان

 

چارده نورند در یک کهکشان

 

چارده سجّاده  درهم بافته

 

چارده ترمه خدائی تافته

 

چارده گلزار با یک باغبان

 

چارده حسّ تناور در زمان

 

چارده گنجِ غنیّ و پر ثمر

 

چارده گنجینه از نوعِ بشر

 

چارده رودند ،جاری در زمان

 

چارده دروازه ی یک آستان

 

چارده معصومِ پاک و بی بدیل

 

چارده آیت برایِ یک دلیل

 

قدرتِ حق را گواهی می دهند

 

بر بشر نوری الهی میدهند

 

شاکرندو بر شکوران مهربان

 

هرکدامین چون جهانی در جهان

 

راهِ معصومان ره و رسم خداست

 

راهِ آنان راه ذات کبریاست

 

نرگسِ این چارده گل غایب است

 

رهبرِ ما نورِ چشم و نایب است

 

راهبرندو رهبرندو رهنما

 

زخمیِ شمشیرِ ابنِ مُلجِم ها

 

عاشقند بر رستگاریِ بشر

 

پاکدامن بوده ،خیرِ مستمر

 

میکنم دستم بسوی حق بلند

 

از خدا خواهم بمانند سربلند

 

تاکه قرآن حاکم و دین کامکار

 

کشور ایران بماند برقرار.

 

#احمدیزدانی

  • احمد یزدانی

عالم اسیر دست شیطان  ؛ زشت عالم

هر روز در یک کشوری برپاست ماتم

دنیای دشمن پست و دنیای هیاهو

سلّول وحشتزای ترس و مرگ هرسو

اینسوی بازار است پای کار ملّت

بیزار از جنگ است و از کشتار ملّت

سی سال میسازد ؛ نشد آباد آوار

شد کارِ ملّت صبح وشب، شب تا به صبح کار

هرکس که تخم زشتی و نامردمی کاشت

برداشت زشتیها از آن تخمی که میکاشت

دست خدا همراهِ جمع ماست یاران

مسئول هستیم از برای حفظ ایران.

احمدیزدانی

 

  • احمد یزدانی

 

عینکی از جنس شب برچشم داشت
روز را شب دیده وَ شب می نگاشت
اعتدال و حدّواسط هیچگاه
هرکجا پا میگذاشت او پرتگاه
دیگران را در دو حالت می‌شناخت
دوست یا دشمن ، جز این فرضی نداشت
تا رسیدیم ما به همدیگر شبی
گفت او بسیار و تَرکردم لبی
اینچنین گفتم سخن ای دوستان
با زبانی تازه در وزنی روان؛
***
عینکِ مشکیِ زمانه ،سلام
گفتگو با تو شد بهانه؛ سلام
میبرم من پناه به ذات خدا
چونکه وحشی است واژه ها ؛وَالّله
گرتورا هست فکرو ایده سیاه
من نمیبینم هر پدیده سیاه
قبل از هرچیز ابتدائاً من
با نگاهت مخالفم قطعاً
نیستم تیره ، نیستم من تار
روشنم من به لطفِ حضرتِ یار
شادم از کارِ انقلابیِ خود
عاشقِ منجیِ الهیِ خود
گرچه بسیار نارسائی هست
سودجوئی وَ بیوفائی هست
اختلاس و خیانتِ بسیار
میشود رو از عدّه ای هربار
از قطارِ بزرگِ نهضت ما
چه کسانی شدند پیاده ،خدا
آدمیزاده است و صدبازی
هرچه دارد دوباره ناراضی
غافل از اصل منطق دین است
مالِ دنیا خدایِ بیدین است
با حلال و حرام و بیعاری
میکنند بهر پول هرکاری
بذرِ تردیدو شک بیفشانند
همه را دزد مثلِ خود دانند
آنچه گفتم یک از هزاران است
بدنمائی نه خویِ انسان است
مرده روح غزل درون دلم
جانِ مولا تو عشق ، وابِهِلَم
میکشم من به مثنوی فریاد
می نویسم به داد از بیداد

مینویسم من از بزرگیِ دین

کربلا و خروشِ قلب غمین

میکنم اربعین به حق تصویر

اربعینی که گشت عالمگیر
سختیِ راه و مشکلات هم هست
جنگ با مشکلات کارم هست
بذرو تخم بدی نمیکارم
با تو فرقِ زیاد من دارم
مستمع باش و گوش کن حرفم
در زمستان سرد تو برفم
چونکه باریده ام شما آنگاه
بده پاسخ، نه با بدو بیراه
بعدِ پاسخ ببین تعمّقِ من
میکند زیرو رو تعلّقِ من
میپذیرم اگر به حق باشد
دوست دارم نظر که حق باشد
خوب ؛ ادامه دهم به لطفِ خدا
یا حقیقت رُخِ خودت بِنَما
تاکه با حق بسویِ تو آیَم
روز گردد رفیقِ شبهایم
با قلم مینویسم از امّید
شیعیان را کجا بُوَد تردید
تو ولی چون هوای تیره و تار
میکنی روزگار زیبا زار
مردمان را شما کنی تحقیر
میشماری بزرگ را تو حقیر
از نگاهِ تو فاسدند همه
بدو زشتند ؛ مفسدند همه
گرچه داری تو مدرک بالا
نیست در جمله های تو پروا
بیست و پنج قرن شاه و شاهان را
میشماری بزرگ تو بیجا
فرصت کوچکی ندادی تو
که شود مستقر نظام از نو
تا ببینی بزرگی ایران
علّت آنهمه جدل در آن
من جوانی زِ دوره ی شاهم
از بدو خوبِ شاه آگاهم
داد کشور به دست بیگانه
خود پیِ لاف و لوفِ شاهانه
فقرو نکبت روال شاهان بود
چون کلیدی به قفل آنان بود
غیر از این بود؟ ازچه از ایران؟
ماند یک جزء کوچکی از آن؟
حاکمان بد وَ ملّت از خوبان
جیبِ ملّت وَ بخشش از آنان
کاش بودی به چشم میدیدی
ملّتی را به خشم میدیدی
عاقبت داد رخت شاهان باد
رفت در گور آنهمه بیداد
مستقر شد نظام اسلامی
رایِ ملّت نمود همگامی
باوجودِ تمامِ بدخواهی
شد عوض چهره ی ستمشاهی
تازه فرصت برای تغییر است
چاره ی مشکلات تدبیر است
نه که خود مثل دشمنان بودن
بر وطن دردو مثل آن بودن
زحمت و رنج میوه اش را داد
نیست کشور اسیر استبداد
نعمت بی بدیل آزادی
هست سرمایه ای خدادادی
خونِ بسیار داده شد تا آن
شد تناور به کشورِ ایران
نسلِ ما بوده نسلی از آهن
آی بدگو ، نگو دگر بدِ من
شاعرم ، خیرخواه و آزاده
میکنم راهِ سخت را ساده
من مخالف به شکّ و سانسورم
دشمنِ خونیِ به هر زورم
چون ندیدند عدّه ای سانسور
حرفِ قانون برایشان هست زور
متلکها، کنایه ها ، زشت است
مثل بچّه ، بهانه ها زشت است
هرچه در ذهن از بدیهارا
داده نسبت همیشه در رویا
ما سپر کرده ایم سینه ی خود
کرده ساواک ظلم و کینه ی خود
انقلابی عظیم برپا شد
حُرمتِ اهلِ علم بالا شد
شکرکن از برای آزادی
داده شد خونبهای آزادی
سوءتعبیرها بدو جانکاست
خالقم شاهدِ من است و شماست
حرمت واژه در حمایت اوست
گفتگو با تو از عنایت اوست
هست آغوشِ کشورت زیبا
شهرو ده چون بهشتِ پاکِ خدا
عینک تیره نور را برده
شب نگاهِ تورا چوخود کرده
انتظارِ عدالتی بکشیم
از شهیدان خجالتی بکشیم
وِل نمودی زبان و گفتارت
گفتنِ از بدی شده کارت
گفتنِ از بدی بدو بدتر
شده تکرار پشتِ همدیگر
هرکه گفت از بدی که شد واقع
بدنمود او به هرطرف ساطع
گفتن از بد ، بَدی بیفشاند
مثلِ گِل پا درونِ آن مانَد
این وطن در تمامِ ابعادش
هست حرفِ من و تو در یادش
از نگاهِ تو هیچ ایمان نیست؟
پس فداکاری شهیدان چیست؟
آنهمه تاب و تَب وَ جنگ و جدال
بوده بیهوده؟درد یا که ملال؟
خوب ؛ تو انسان و ادّعا داری
سطحی از گفته ها شما داری
شعرِ شاعر معرّفِ او هست
حاشیه دستِ شاعران را بست
چون من و تو زیاد آمدو رفت
اصل ایرانِ ما که چون کوهست
دست بیگانگان ندارد خیر
مِهر بیگانگان نیارد خیر
ریشه کن کردنِ ستمشاهی
داد پیغامِ رشد و آگاهی
شهرو ده شد به کارها بستر
جاده ، بندر ، هزار کارِ دِگَر
شاه بیتش فضایِ آزادی
گفتن از حق بخوبی و شادی
کفرِنعمت نمیکنی آقا؟
تو خیانت نمیکنی آقا؟
شو پیاده که ما به تو برسیم
صبرکن تاکه پا به پا برویم
تندرفتن بَرَد به چاه تورا
سر به راهیست بهترین پناه تو را
هرچه توهین در قلم داری
کرده در جویِ کشورت جاری
شادکردی تو انگلستان را
صهیونیزمِ لئین و شیطان را
دوست دارم شما رها باشی
چون پلنگی به قُلّه ها باشی
دوست دارم که تا معاندهم
باشد و شعرِ خود بخواند هم
نه که فسق و فجورها باشد
تیره گی جای نورها باشد
آرزو اینکه پاک باشی تو
بر وطن سینه چاک باشی تو
مشکلات است حل شود قطعاً
اصل پاکیِ روح و جان حتماً
هرچه بود آرزوست آزادی
همه ی عطر و بوست آزادی
بنشینند عامی و عادی
زیرِ سایه وَ جویِ آزادی
همه باهم برایِ آینده
دستِ واحد و شادی و خنده
همه ی گفته ام شود یک بیت
تا به مقصودِ من رود یک بیت
دشمنان سوخته زِ وحدتِ ما
چشمها دوخته به وحدت ما
شاعرانند اهلِ ادب
مثلِ روز و مخالفِ با شب

اربعین است و کربلا باقی

بین گلدسته هاست چون باغی
یک رجوع از تو کارها بکند
مشکلاتت تورا رها بکند
گفتم حرفم خیالِ من شد تخت
آرزویم که یار باشد بخت
بر بدیها مِیِ معاییری
گاه در آسمان و گاه زیری
بشنوی حرف صادقینِ امین
تانمانی از آن وَ هم از این
باقیش را خودِ تو مختاری
اختیارِ خودت خودت داری
سطح علم است در وطن بالا
نیست لازم زدن وَ بردن ها
تا گروهی که منتظر هستند
دستِ شیطان به دستِ خود بستند
هی به فریادِ خود کنند تکرار
وای سانسور شد چقدر بسیار
وَ شیاطین به دخمه ها هم نیز
درِگوشی نموده هی ویزویز
وَ دوباره همان گروهِ خراب
که ندارند ریشه مثلِ سراب
آرزو تا وطن شود معیوب
می کنند متّهم به هرچه عیوب
ای عزیز، گفته هایِ من صدق است
حُبّ و بغضِ تو چشمهایت بست
باقیِ قصّه دستِ تو ای دوست
ما دعاگویِ هستِ تو ای دوست
مثنوی گفته ام وَ میخوانی
درد دارم وَ خوب میدانی
زیرو رو نیست در کُنشهایم
با صداقت رهایِ دنیایم
دردِ دل بود گفته ام با شعر
گفتنِ ساده کِی بُود تا شعر
به یقین دیده هاست گوناگون
فکرو اندیشه هاست گوناگون
ای که میخوانی و نظر داری
فکرو اندیشه ای دگر داری
گونه گونیست حکمت خالق
در تضارب بشر شده بالغ
گوش کن از شعار و هم شعرم
دقّتی کن به کارو هم شعرم
دردِ دل بود من بیان کردم
خویشتن وقفِ دوستان کردم
تا همه شادمان وَ سرزنده
در وطن بوده شاد و پاینده
روحِ سیّال این جهان یزدان
خالقِ روح و جسم و جان یزدان
برسان مهدی و بده پایان
انتظارِ تمامِ منتظران.

احمدیزدانی

  • احمد یزدانی
بنام خدا
صفحه ی شطرنجِ دل شد پهن در یک ماجرا
کیش شد شاهِ دلم ، بعداً شدم ماتِ فضا
در محیطی دولتی دیدم عجایب قصّه ای
گوش باید کرد از حکمت ، دقیقاً قصّه را
از برایِ امرِ فرهنگی در آنجا بوده ام
شاهدِ بحثی شدم ناخواسته من از قضا
داستانی واقعی با ماجرایِ سَلم و تور
دید چشمان ، رفت روحم تا به عمقِ انحنا
یک میانسالِ بداخلاق و پریش و ملتهب
حرف میزد با رئیسش با تکبّر با ریا
حرف حرفِ عزل بودو نصب بودو جایگاه
او خودش را مستحق می دیدو حق را زیرِ پا
از کلامش شد برایم روشن او فرهنگی است
نیست چاقوکش وَ لاتِ چاله ی میدانِ ما
ابتدا کردم تصوّر آن رئیس محترم
می نوازد سیلی و با یک لگد ختمِ بلا
اشتباه کردم نکرد ایشان چنین اقدام تند
صبر کردو کرد کارِ آدمِ واقع گرا
هرچه توضیح داد در گوشِ طرف چون پنبه بود
بر صدای خویش افزودو طلبکاری روا
صحنه ای افسانه ای بودو لوکیشن بس بدیع
داش مشتی وار ، رندی بود دمپائی به پا
گفت و گفت و من سراپا گوش می کردم به او
ابتدا باور نکردم صحنه وَ تصویر را
برقِ چشمانم پرید از سر وَ در خود مانده ام
تازه فهمیدم دبیر است و پراست از ادّعا
در تناقض من گرفتارم از آن گفت و شنود
یکطرف اوجِ متانت یکطرف پرمدّعا
هرچه می گفت مدّعی حرف و سخنهای درشت
روحِ آرامِ رئیسش بود درسِ بچّه ها
بعدها گفتند با من آن عمل با نقشه بود
رفتنِ من کرد آن نقشه چو نقشی بر هوا
داشت تنها نامِ فرهنگی وَ چون بیگانگان
از معلّمها نبود او بود یک واپسگرا
ساحتِ تعلیم و تربیّت چنان گلخانه است
خارهم دارد گُلِ زیبایِ در گلخانه ها
ریشه های منحرف در تربیت کم نیستند
گرچه بیهوده شود تعریف در حدّ ثنا
جانِ حرفم در بزرگی و صفای باغبان
بود ایشان عالِمِ عامل وَ مدرک دکترا
سخت باشد کارِ شهرستانِ کوچک در عمل
گفتمش غوغا کنی دکتر اگر خواهد خدا
هم بدانش کاملی هم در خرد هم دینمدار
از تو می گردد منظّم تربیّت ،ای بی ریا
آب از سرچشمه پاک است و گوارا و زلال
تا که جاری هست مقصد عمقِ اقیانوس ها
تابلویِ قلّابی و اعمالِ قلّابی بد است
کن تو حقِّ مطلب قانون به عشقِ حق ادا
احمد یزدانی
کوتوال
 
  • احمد یزدانی

تو تابلـــویِ مینیاتوری از فــــرشچیــــانی

آوازِ خــــــوش و نازِ جهـــــانیِ بنــــانـــی

افسانه ی شهزاده وَ اسب و سفـــری تو

چون دخترِ رَز باده ی پر شـــورو شَری تو

عشقی ، وَ جوانیست مـرامِ تـو وَ مستی

پیری نپــذیری وَ پراز شـــــوری و هستی

تو آخـــرِ زیبـــائیِ گلهـــــایِ جهــــــانــــی

زیبـــاتر از آنـــی که بگــــویم که چنــانـی

من دلشده هستم ،دلِ خود را به تو دادم

دادم دلِ خود را وَ از این غـــــائله شــادم

دارم گُلِ مـــــن از تو تمنّــــایِ نگاهــــــی

با گــوشه ی چشمت بنِگــر گاه به گاهی

  • احمد یزدانی