کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیست انسان جز زبان و گفتگو.

کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیست انسان جز زبان و گفتگو.

کوتوال  (اشعار احمدیزدانی)

بنام خدا


تنگه ی واشی ام و گـــــردنه ی حیـــرانم

مستی نیمه شب و ذِکرِ سحـــرگاهــــانم

ناز دنیـــای بنـــــانم ، هنــــر فـــــرشچیان

شعــــر پروین و فـــــروغم، قــــدح قوچانم

غــــزل حافظــــــم و مثنـــــــوی مـــــولانا

تخت جمشیدم و چون گوشه ای از ایرانم

می خوری باده فروشم ، دل عاشق دارم

بنده ای منتظــــرم ، کـــولی سرگـــردانم

برج میـــلاد نگاهـــم به جهان انسانیست

کــــوتوالـــم من و از خِطّه ی کـــوهستانم

احمدیزدانی(کوتوال)

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۲۲ مطلب با موضوع «چهارپاره» ثبت شده است

زندگینامه آیت الله هاشمی رفسنجانی+تصویر
 از شبِ اوّل به روزِ انقلاب
دیدمت در متن تصویری به قاب
اوّلین روحانیِ در جامِ جم
خاطراتت مانده در دل بی نقاب
 
ایستادی سربلندو سرفراز
در زمان جنگ و هنگام نیاز
دستِ حق همراهِ تو سردارِ ما
کاروان در راه و ره راهی دراز
 
ساختی با همّتت این خانه را
کرده ای آباد بس ویرانه را
سدّ و راه و بندر از تو یادگار
آبرو دادی تو صاحبخانه را
 
بوده ای سردار در سازندگی
ایستادی در تمام زندگی
قبل و بعد از انقلابت انقلاب
تو نماد اعتدال و بندگی
 
یادگار زحمتت بوده نظام
داده ای با رنجِ خود بر آن قوام
نقشه ها بود از برای رنجشت
تو ولی هرگز نیفتادی به دام
 
استقامت را به ما آموختی
مثل شمعی در شب ما سوختی
مصلحت اندیش بودی ، با خِرد
لب برای حفظ کشور دوختی
 
احترام ملّت است دنبال تو
بوده در راه هدف اعمال تو
زندگی اینست ،یعنی عبرت است
می کند اعمال تو اجلال تو.
احمد یزدانی
  • احمد یزدانی
بعد از هزارو سیصدو اندی سال
                از ذکر درد تو گریانم
                   گلواژه های شرافت را
                  از دفترعروج تو می خوانم
 
سروی به اهل بیت پیمبر تو
با جسم قطعه قطعه و عریانت
                هرلحظه بر تو سلام الّه
                 در یاد قتلگاه و ستورانم
 
هر حرکتِ تو آیه ای از قرآن
            هستی چراغِ هدایتگر
          هر تکیه از تو پر از عاشق
               خوشبخت از اینکه مسلمانم
 
تو معبری به یقین هستی
         اوج کرامتِ دین هستی
                از نوکرانِ شما هستم
    ارباب از درد تو گریانم
 
اوجی تو ، قُلّه توئی آقا
       تسکین زخم عمیق من
            داروی درد بشر هستی
        خورشید تابناک دل و جانم
 
مجنون عشق شما  هستم
      گمگشته ، عاشق دیوانه
              تا وقت آمدن صاحب
         در سایه سار حضرت سلطانم.
                                 احمد یزدانی
@Ahmadyazdany
  • احمد یزدانی

 

 

نور خدا

 

گفتگوئی شنیدم از دو جنین

چون تلنگر مرا بخود آورد

با زبانی که ساده بود اثبات

بر وجود خدای سبحان کرد

 

اوّلی رو به دوّمی پرسید

زندگی را تو در گمانت هست؟

بعد از زایمان چه وضعی هست؟

اعتقادی به آن جهانت هست؟

 

دوّمی خنده کردو پاسخ داد،

جای بازی و خواب حتماً هست

ممکن است با دهن غذا بخوریم

راه با پا و کارهم با دست

 

پاسخ آمد که ،این چه حرفی هست

بندِ ناف است و جفت راهِ غذا

هست اگر زندگیِ بعد از این،

هیچکس برنگشت ،نگفت چرا؟

 

پاسخش را شنید شاید هم

پدرو مادرو جهان دیدیم

اوّلی گفت خوش خیالی تو

ما ندیدیم ، یا که نشنیدیم

 

هرچه هست یا که نیست اینجا هست

ما که چیزِ دگر نمی بینیم ،

اگر اینها که گفته ای باشد

کو؟ کجا هست؟ ماکه خندیدیم ،

 

دوّمی گفت اگر توجّه کنی

همه جا حاکم است دستِ خدا

چشمِ دل را اگر کنی روشن

بشنوی تو صدای پایش را

 

گفتگو را شنیدم از دو جنین

با تفکّر از آن تکان خوردم

این جهان را چو مزرعه دیدم

ذهن را تا به نورها بردم.

 

 

 

  • احمد یزدانی

 

در سبد روی نیل موسی بود

همه اطراف او پر از وحشت

کاخ فرعون مقصد آخر

تا رسالت ردا شود بر رخت

همه بر قتل او کمر بستند

همه از مرگ او سخن گفتند

چون قضا را نمی پسندیدند

بر قَدَر بسته دیدگان را تخت

آسیه* دید چون سبد در نیل

امرِ آوردن سبد را داد

تا در آن یافت کودکی زیبا

دل به موسی سپرد او سرسخت

کُلثُمِه*گفت میشناسم من

آن کسی را که شیر خواهد داد

چون تعلّق گرفت امر خدا

مادر آمد به کاخ و یارش بخت

دخترِ لاوی ابن یعقوب* است

او یوکابِد* وَ مادر موسی

داد شیرش به کودک دلبند

کور شد چشم طاغی بدبخت

عشق مادر وجود فرزند است

بارها زنده شد سپس مرده است

رشد کردو بزرگ شد موسی

تا شدند قوم او از او خوشبخت

هرکجا عشق حاکم است آنجا

می رساند خدا کمکها را

گشت موسی کلیم حضرت حق

پای بندِ رسالت خود سخت

کوهِ طور است و رازِ دل گفتن

گوش جانش شنید ده فرمان*

امّتی را چو سایه شد بر سر

حق نگهدار سایه بادو درخت.

احمد یزدانی

کوتوال 

پانوشته:

آسیه =همسر فرعون

کُلثُمه = میریام (کُلثُم)خواهر موسی

لاوی ابن یعقوب= پدر عمران پسر اسحاق پسر ابراهیم

یوکابد = مادر موسی

ده فرمان = پایه شریعت قوم یهود

  • احمد یزدانی

دست تقدیر به سرپنجه قدم میزد ، عشق

شاعرِ شهر سحرگاه قلم میزد ، عشق

پــرده دارانِ عفـافِ ملکوت آمده اند

حضـرتِ رهبرِ مـا نیز رقم میزد ، عشق

خبر آمد همه جا هست چراغان امشـب

جشـنِ دیدار به پا کرده شهیدان امشب

گفته اند عرش نشینان به ملائک ، بروید،

وببینیـد بهشـت آینه بنـدان امشـب

شیعیان  ؛ باز گُلی از گلِ ما پرپر شـــد

گُـلِ مـا نـه ، گلِ گلـزارِ خدا پرپر شـــد

وقتِ عشقبازیِ  عُشّاق فراهم آمد

یاحسین ، عاشقی از کوی شما پرپر شـد

عطرِ پیراهنِ یوسف به وطن برگشتـه

چشمِ یعقـوبِ وطن در غمِ او تَر گشته

زده بر سر همه ی پیرغلامان حسیـن(ع)

بازهـم لاله ی ما هست کـه پـَرپـَر گشتـه

شب گمان کرد که ما خانه ی ویران هستیم

سست پیمان و رفیق رهِ شیطان هستیم

می نشیند به سرِ جایِ خودش داعش هم

او ندانسـت که ما مردم ایران هستیم

داعش ، این لقمه بزرگ است ،گریبانگیر است

داعش این خطّه گذرگاهِ پلنگ و شیر اسـت

مطمئن باش که شد مـوقـعِ نابـودی تـو

حقّ و باطل همـه ی عمـر بشر درگیر است

احمد یزدانی

  • احمد یزدانی

گردنه ی واشی

صف کشیدند روبرو بدکارها

عقرب جرّاره و کفتارها

اژدهای هفت سرهم دیده شد

داعش و تکفیریان و مارها

اینطرف اهلِ تشیّع ، اهل دین

رادمردان و زنان مسلمین

از دگرادیان بزرگان آمدند

حولِ وحدت ،در مدار اربعین

کربلا در انتظار گل نشست

میزبان در خانه با سنبل نشست

فرشِ گل شد پهن در هر زیرِپا

در دلِ هرخانه یک بلبل نشست

صف به صف گُردان پیاده راهوار

آمدند از هر کرانه یا کنار

عاشقان هم میرسند از گردِ راه

شیعه دارد از حسینش اعتبار

حضرتِ عبّاس و یاران شادمان

عشقِ عاشوراست در روح و روان

بر زمین نورِ خدا پاشیده اند

فخر دارد عرش بر این بندگان

مات شد دنیا ، سرِ جایش نشست

چشمِ شورَش برجهانِ شیعه بست

یکنفرهم از خبر چیزی نگفت

چند رکورد هم از گینِس درهم شکست

حضرتِ صاحب تماشا میکند

چهره اش را خنده زیبا میکند

رهبری شاد از خروش شیعیان

با ولایت شیعه غوغا میکند

احمدیزدانی

کوتوال

  • احمد یزدانی

یک تابلوئی از زمانِ شاهنشاهی

پیغام رسای ذلّت و خودخواهی

تحقیق برای اهل دل آسان است

با زشت نمیکند قشنگ همراهی

 

آمد وَ نپرسید ، بهارا پرداخت

هم آبرو هم پولِ دوا را پرداخت

نفرین و دعا برای او یکسان بود

تاوانِ تمامِ ماجرا را پرداخت

 

در گوشه ای از خرابه ی غمها بود

از وقت زمین خوردن خود تنها بود

زد در رگِ خود سرنگ و آرام گرفت

در چشمِ خمارِ او غمِ فردا بود

 

ابلیس برای او سبب ساز شده است

صبح است و دوباره روز آغاز شده است

روز از نو وَ روزگار هم از نو شد

یکبارِ دگر چشمِ خمار باز شده است

 

پولی به بساطِ او نمانده است دِگر

نابود شد هرچه داشت از نقدو نظر

فکرش همه سِکرو عالمش وسوسه بود

از قرضِ از این و آن نبود راه بهتر

 

رو زد به یکی  شنید نه ، باز از نو

دنبال یکی دگر ، سرانجام وِلو

دردو غم و هجران و شب و تنهائی

فرقی نکند برای او من با تو

 

سگ دو زده، نا امیدو سرگردان است

از لحظه ی بیداریِ خود حیران است

یک قطعه ی یادگاری از مادر را

بر نشئه ی خود داد ،خراب از آن است

 

از رنج و غمش چه بیشماران شادند

از دیدن هر خرابه ای آبادند

یکبار اگر بجای آنان بودند

میشد به همه گفت چقدر آزادند

 

فرزندِ سیاهِ روزِگار شاه بود

آلوده به صد فسادو صد بیراه بود

فریادِ بلندِ روزگار نهضت

یک قسمتش آن غمانِ بس جانکاه بود

 

اشرف که زنی فاحشه وَ گمراه بود

سرمنشاء هرفساد در این راه بود

چون خواهرشاه بود نمیشد تعقیب

پخشِ هروئین از او وَ او درگاه بود

 

او عشوه ی بسیار به شیطان پرداخت

سرمایه ی آبرو به ارزان پرداخت

آلوده به راهِ  دردو رنج است او چون

تاوان جنایتِ فراوان پرداخت

 

یک عدّه زِ فرط شهوت و بدمستی

هارو شده آلوده به صدها پستی

باقی همه دربه در وَ مُشتی نوکر

بودند مزه برایِ مِی در مستی

 

کشور شده بود اسیرِ فقرو عصیان

جُز چند محلّه در شمالِ تهران

چند شهرِ بزرگ هم کمی میخوردند

باقی همه سوت و کور چون قبرستان

 

سوغاتُ فرنگِ دوره ی شاهان بود

یک صحنه ای از نظامِ اربابان بود

انگار فراموش شد آن دست ستم

نهضت قدمِ بزرگِ آگاهان بود

 

رویایِ قشنگِ آدمی زیبائیست

دستیابیِ قُلّه های عالم غائیست

هرگز نتوان گفت که زشتی زیباست

آرامشِ در فقر چه خوش غوغائیست

 

فرزندِ زمانِ انقلابم هستم

از سیطره ی کثیفِ شاهان رستم

آزاده ای از کُنامِ ایرانِ بزرگ

از بویِ بهار در زمستان مستم

احمدیزدانی

کوتوال

 

 

اشرف

 

 

  • احمد یزدانی

مــــانده ام مــن به گِل درونِ خودم

بـروم از دیــارو شهــــــرو دِهـــــم؟

گفـت بامــــــن به بانگ قهـــــرآمیز

اَجَلـــــم ، فـــــرصتی به تو ندهـــم

رفتنــــت حـــــــال و روزِ بـــــد دارد

غُــربت اســـــت و تــو پیــــــرِ آواره

همه ی هستیت فقط قلم است

مــی نـــویسی تو مـــــی کنـند پاره

بنشیـــن ،شَــر به پا نکن ،بس کن

جســـــدی نیســــت داخـــــلِ قبـرت

بازهـــــــم تهمـــــتِ دوبــاره به تو

مطمئنّـــــم صــــدا کننــــد گَبـــرَت

هرچقدر هم که فاصله باشد

مصرع آلـــوده با سیاست هست

از همـــــان لحظــــه ی نوشتن تو

شعر قربانی حسادت هست

مثلِ عصــــر حجـــر تفکّر کن

عکسِ مار است مـــــارِ این دوران

غیراز این هــرچه از تو ســــر بزند

میشوی سیبل و بعد گورستان

شده دنیا چو دهکده ، دزدان

کدخدایان کوره راه و شبند

چون ندیدند وقت پاسخ را

شادمانند که برده اند ، خوردند

با خدا حالشان تماشائیست

مثل سابق شمال و گردش و حال

گـــــورِبابای دیگــــران ، فعـــــــــلاً

سیرِ عــــــالـــم به پولِ بیت المال

در گُمــــــانند مــــــردم مظلـــــوم

مــــی نشیننـــــد چـون تمـاشاگر

غــافلند سارقـان که این مـــــردم

وقــــتِ لازم چـــو بمب ویرانگـــــر

عشق مردم مقدّس و پاک است

میشود بالهای پروازت

بده تاوان به پای عشقت ، چون

میکشد ، زنده میکند بازت

متزلـــزل وَ گنـگ و ســـرگـــــردان

نتوانـــی به نقطـــــه ای برســـی

با خــودت وا بِکَـــن تو سنگــــت را

چون صدای خدای دادرسی

غــم نخـــــور تازگــــی ندارد کـــار

از زمـــــــان قـــدیـم ایـــن بــــوده

چون بمیری به گــورَ تــو گــوینــــد

شعـــــر در خـــونِ او عجیــن بوده ،

می نویسم من از ره و بیراه

شاعرِ مـــردمم نه شاعـرِ شـــــاه

تــــو بــــرو لابــــــلای ابیــــــاتَـــم

تــا بــرآرَم مــــــن از نهــــــادت آه

هـــــرچــه گفتـم وَ یا نوشتم من

اگـر از مـــــردمست جاری هست

گفتگــــــو کـــــردن از غــمِ مــردم

مثل مرحم و زحم کاری هست 

احمد یزدانی

کوتوال

  • احمد یزدانی

دوره ی ماتم و محرّم شد

اشک آمد وَ خنده ها کم شد

شیعه پوشید رختهای سیاه

حاکم چهره های ما  غم شد

...

یادو نام حسین در دلها

بینظیر است در همه دنیا

اهل بیتش از آل پیغمبر

بوی گل مست کرده دنیا را

....

صف به صف هریک از یکی بهتر

سربلندو مقاوم و برتر

مانده تا پای جان سرِ پیمان

گشته الگو برای نوعِ بشر

....

جبرئیل از عطا وَ کوثر گفت

از وفاداری برادر گفت

آن بزرگی که دست و سر را داد

از ابوالفضل نیک اختر گفت

...

تشنگی از نگاهِ او سیراب

زده زانو به خدمتِ او آب

یک نگاه هم نکرد .، با خود گفت

خیمه گه منتظر ، شَوَم سیراب؟

....

یادِ اصغر زند به جان آتش

شیعه دارد به جان نهان آتش

تا به محشر وَ روزِ رستاخیز

حرمله را بسوزد آن آتش

....

اکبر آن سروِ جفتِ پیغمبر

نوّه ی نازنینی از حیدر

کاش بودیم و یاورش بودیم

آن بزرگ و نجیب و خوش منظر

.....

باید از یاوران آقا گفت

از زُهیرو بُریرو آنها گفت

عون و جعفر وَ حُرّ آزاده

از صفِ خوبی و سجایا گفت

....

زینب امّا حکایتی دیگر

با غمی خارج از توانِ بشر

در رگش خونِ حضرت مولا

زنده گردانِ راهِ پیغمبر

....

حضرت داغدار ما ، سجّاد

زینت دین مدارِ ما ، سجّاد

ماندو پرچم بدست او برخاست

از حسین(ع)یادگارِ ما ، سجّاد

....

از محرّم وَ از صفر اسلام

زنده ماندو قوی شدو خوش نام

شیعه چشمان منتظر دارد

با ولایت همیشه او همگام

....

ای که چشمان انتظارت هست

بر فرج دائماً شعارت هست

همرهی کن به حضرتِ رهبر

گُل ،،اولی الامرِ روزگارت هست

احمدیزدانی

کوتوال

  • احمد یزدانی

کشـــــور ریشــه دار مــــا ایران

داد پـای نجــات خــــــود تــاوان

اینهمـه عــــزّت و شکـــــوه آیــا

نیست زیبا چو شاخه ی زیتون؟

 

هست طوطی بخاک هندوستان

طالبـش می دهـــد برایش جان

داده کشـــــور بهــــــــای آزادی

کاخِ ظلم و ستم شده مـــدفون

 

عـــدّه ای اهــــلِ راحت و تفریح

اهـــلِ کیف ، استراحت و تفریح

ملّــت است اهلِ کار و استقلال

نشـــود بر شهیــدِ خــود مدیون

 

آی دولـــت که حاکمی اکنــــون

ملّتی داده پای عهــدش خـــون

نشو تسلیــم خـواهشِ دشمـن

هســــت در آستیـنِ او افسـون

 

مطمئــــن باش نقشـــه دارد او

برد از سنـــــگِ پـایِ قــزوین رو

او که از دَر شـد از وطـــن رانده

پنجره مَــدِّ منظـــــرش اکنــــون

 

گربه ی مــــرتضی علی دشمن

ادّعــــا دوستـی ولــی دشمــن

هــــدفش اینکـه ضـــربه را بزند

مبتلایِ به خدعه هست و جنون

 

قصــــدِ او خــــدمتِ به اسرائیل

میشود چون نخود به هــر آجیل

اهلِ خنجر وَ پشت و نامردیست

دارد او حربه هایِ گـــــوناگــون

 

کــرد تحریمهــــا به نامـــــــردی

هــــرچــه بد بود او به ما کردی

نکته ای هســـــت ،یادمان نرود

وحدت است چارۀ چنین طاعون

 

بازدیــد از مـــــکانِ تسلیــــحات

هست اشغالِ خاکِ ما ، هیهات

نخوری گـــــول ، او به یک روزن

میکند رخنـه هــــــایِ روزافزون

 

هسـت جانِ کلامِ مــن اکنــــون

مـــرد مـــی سازد از بلا معجون

دشمنان فکــرِ مکرِ خود هستند

چشــمِ بیـــدار کِی شود مغبون

 احمدیزدانی

  • احمد یزدانی