کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیست انسان جز زبان و گفتگو.

کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیست انسان جز زبان و گفتگو.

کوتوال  (اشعار احمدیزدانی)

بنام خدا


تنگه ی واشی ام و گـــــردنه ی حیـــرانم

مستی نیمه شب و ذِکرِ سحـــرگاهــــانم

ناز دنیـــای بنـــــانم ، هنــــر فـــــرشچیان

شعــــر پروین و فـــــروغم، قــــدح قوچانم

غــــزل حافظــــــم و مثنـــــــوی مـــــولانا

تخت جمشیدم و چون گوشه ای از ایرانم

می خوری باده فروشم ، دل عاشق دارم

بنده ای منتظــــرم ، کـــولی سرگـــردانم

برج میـــلاد نگاهـــم به جهان انسانیست

کــــوتوالـــم من و از خِطّه ی کـــوهستانم

احمدیزدانی(کوتوال)

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

من و ماه و شب و بیداری و عشق است و تو کم
 
تو نبـــاشی همــــه عــــــالم سیه و درد و ستم
 
بِشِکــن قفلِ قفس را و به مــــن ملحــــق شـــو
 
من و تو مــــا بِشَویم و نشــــود حاکـــــم غــــم
  • احمد یزدانی

حضرت بخشنده و پرهیزگارو خوش نهاد
فخر اسلام و تشیّع ، آفتاب اعتقاد
عرض تسلیّت برای عاشقان راهتان
رهروانِ در مسیر علم و عشق و اجتهاد
کاظمین است وجوادین و غمِ ما شیعیان
از شما برجسته شد خوبی و خیرو عدل و داد
گرچه بودی چون گوهر ، با عمرِ کوتاهی چو گل
میشود از نامتان بوی شهادت مستفاد
ظاهراً دستور قتلت داده اند امّا خدا
زنده کرد بخشندگی با کنیه ی پاک جواد
#بنیاد_امام_جواد_ع 
#احمدیزدانی

  • احمد یزدانی

  • احمد یزدانی

جستجو



درجوانی جستجو میکردم عشــق

دین و دنیا ، فکرو ذکرم هر دم عشق

چشمهـــایم میـــدویدو دل نبــــود

دل میـــانِ سینــه ام از گِل نبـــود

هرکجا چشمی قشنـــگ و ناز بود

قبلــــه گاهــــم بود ، یک آغـاز بود

مــــدّتی میســـوختـــم در آرزوش

بود ذهنم در هـــــوایِ جستجوش

عاشقی ، دل بستن و ره در خیال

کارِ من شد مـــدّتی از عمرو سال

تاکه در آن حـال هـــا حالی رسید

ماورایِ چشم و لــب نوری دمیـــد

رفـــــت از یــــادم تــــمــــــامِ آرزو

عاشقش گشتـــم بدونِ گفتگــــو

سالهـــا در حســرتش میسوختم

در خیالـم رخـــت او میـــدوختــــم

بود نزدیکـــم ولـــی مـــن دور از او

سویِ خود میخواندو چشمم کور از او

تا کــــه در طـــیِّ طــــریقِ زندگی

یافتــــم او را به کــاخِ بنــــدگــــی

شعله آمــــد ،روحِ من آتـش گرفت

جنــگِ شیــطان با ملائک درگـرفت

جانشین کفـرها گشت و نشست

بندها از دسـت وپایِ دل گسست

روزو ماه رفتندو عشقـم تازه شـــد

زندگی شـــاداب بی اندازه شـــــد

هرچه رابخشد ،دگربخشیده است

پس نمیگیرد اگــــر بخشیده است

عاشقش هستم و شادم من از او

بی نیازم از همـه مـــــن ،غیــــرِ او

بارالهــــا ، مـــن تورا دارم چه غــم

عاشقت هسنم ، تورا من عاشقم

احمدیزدانی

  • احمد یزدانی