اشعار احمد یزدانی

شعله ورم باقیم ، سرد شوم نیستم

اشعار احمد یزدانی

شعله ورم باقیم ، سرد شوم نیستم

اشعار احمد یزدانی

متفاوت هستم ، احمد یزدانی
با نگاهی ویژه ؛ بینشی انسانی
اهل شعر و واژه ، جمله را میکاوم
گاه صاف و آبی ؛ گاه هم بارانی
جنس من از هجرت ،ره سپردن کارم
عاشق تغییرات ؛ریشه ای ، بنیانی
مثل شمعی روشن ، سوز و سازی دائم
گریه هایم جانکاه ، ضجّه ها پنهانی
ساده ؛ بی پیرایه ،بی گره ؛ بی مشکل
خاطراتی روشن ؛ سختی و آسانی
ایده آلم قُلّه ، رو به آنجا راهی
ظاهرم آرام است ،سینه ام طوفانی
میکنم با شعرم ؛ رو به فردا پرواز
هاله ای از احساس ؛ مثبت و نورانی
عاشقِ زیبائی ، مثل گل ،آزادی
نا امیدی محکوم ، کردمش زندانی .
(من احمد یزدانی و دبیر انجمن ادبی کوتوال هستم )

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

می رسد فصل بهار و گرم از آن بازار عشق

رویش از نو میشود آغاز و جان در کار عشق

گرچه اوضاع سخت و ویروس حاکم اوقات ماست

میخورد از ما زمین در پهنه ی پیکار عشق .

  • احمد یزدانی

  • احمد یزدانی
من و ماه و شب و بیداری و عشق است و تو کم
 
تو نبـــاشی همــــه عــــــالم سیه و درد و ستم
 
بِشِکــن قفلِ قفس را و به مــــن ملحــــق شـــو
 
من و تو مــــا بِشَویم و نشــــود حاکـــــم غــــم
  • احمد یزدانی

حضرت بخشنده و پرهیزگارو خوش نهاد
فخر اسلام و تشیّع ، آفتاب اعتقاد
عرض تسلیّت برای عاشقان راهتان
رهروانِ در مسیر علم و عشق و اجتهاد
کاظمین است وجوادین و غمِ ما شیعیان
از شما برجسته شد خوبی و خیرو عدل و داد
گرچه بودی چون گوهر ، با عمرِ کوتاهی چو گل
میشود از نامتان بوی شهادت مستفاد
ظاهراً دستور قتلت داده اند امّا خدا
زنده کرد بخشندگی با کنیه ی پاک جواد
#بنیاد_امام_جواد_ع 
#احمدیزدانی

  • احمد یزدانی

  • احمد یزدانی

جستجو



درجوانی جستجو میکردم عشــق

دین و دنیا ، فکرو ذکرم هر دم عشق

چشمهـــایم میـــدویدو دل نبــــود

دل میـــانِ سینــه ام از گِل نبـــود

هرکجا چشمی قشنـــگ و ناز بود

قبلــــه گاهــــم بود ، یک آغـاز بود

مــــدّتی میســـوختـــم در آرزوش

بود ذهنم در هـــــوایِ جستجوش

عاشقی ، دل بستن و ره در خیال

کارِ من شد مـــدّتی از عمرو سال

تاکه در آن حـال هـــا حالی رسید

ماورایِ چشم و لــب نوری دمیـــد

رفـــــت از یــــادم تــــمــــــامِ آرزو

عاشقش گشتـــم بدونِ گفتگــــو

سالهـــا در حســرتش میسوختم

در خیالـم رخـــت او میـــدوختــــم

بود نزدیکـــم ولـــی مـــن دور از او

سویِ خود میخواندو چشمم کور از او

تا کــــه در طـــیِّ طــــریقِ زندگی

یافتــــم او را به کــاخِ بنــــدگــــی

شعله آمــــد ،روحِ من آتـش گرفت

جنــگِ شیــطان با ملائک درگـرفت

جانشین کفـرها گشت و نشست

بندها از دسـت وپایِ دل گسست

روزو ماه رفتندو عشقـم تازه شـــد

زندگی شـــاداب بی اندازه شـــــد

هرچه رابخشد ،دگربخشیده است

پس نمیگیرد اگــــر بخشیده است

عاشقش هستم و شادم من از او

بی نیازم از همـه مـــــن ،غیــــرِ او

بارالهــــا ، مـــن تورا دارم چه غــم

عاشقت هسنم ، تورا من عاشقم

احمدیزدانی

  • احمد یزدانی