کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیست انسان جز زبان و گفتگو.

کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیست انسان جز زبان و گفتگو.

کوتوال  (اشعار احمدیزدانی)

بنام خدا


تنگه ی واشی ام و گـــــردنه ی حیـــرانم

مستی نیمه شب و ذِکرِ سحـــرگاهــــانم

ناز دنیـــای بنـــــانم ، هنــــر فـــــرشچیان

شعــــر پروین و فـــــروغم، قــــدح قوچانم

غــــزل حافظــــــم و مثنـــــــوی مـــــولانا

تخت جمشیدم و چون گوشه ای از ایرانم

می خوری باده فروشم ، دل عاشق دارم

بنده ای منتظــــرم ، کـــولی سرگـــردانم

برج میـــلاد نگاهـــم به جهان انسانیست

کــــوتوالـــم من و از خِطّه ی کـــوهستانم

احمدیزدانی(کوتوال)

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

بُرداز دلِ من اودِل،از کردۀ خود شد شاد

 

زنــدانیِ قلـــبِ او ،شُـــد از دلِ مـــن آزاد

 

راضی نشدم تا او ، غمگین شَودو رنجور

 

بر یوسف کنعانی ، کرده اسـت زمان بیداد

 

ازیاد مـــرا برد او ،بیــــگانـه شـــدم بـا او

 

رفتم به سفر از خود ،شد خاطره ها بر باد

 

ایّام گــذشت و گُــل ،پژمـرده شد از طوفان

 

بنشست سرجایـش ،آمـــد زِ مــن او را یاد

 

برخاستم و رفتم ، دور از همـه کس هستم

 

در سینه از او دارم ،ظلم و ستــم و فـریاد

 

اصلاً نتوانســت او ، این را بپــــذیرد که ،

 

انســــانم و تنهـــا از مهـــر است دلم آباد

 

هـرچند درونِ خود ،من عــاشقِ او هستم

 

نفــــرین کُنمـــش زیرا، او کَند زِ من بنیاد 

احمدیزدانی

 

  • احمد یزدانی

بود داعش مسلک آخوندی خراب

در میانِ شهرِ دوری در نقاب

ظاهراً آخوندبودو اهلِ دین

باطناً اهلِ هوس ، ننگ زمین

دست میزد او به هر دوزو کلک

از زنانِ مثلِ خودهم ناخونک

بود در آنجا زنی بیوه ، قشنگ

رفت هفت خاجش، شده از هفت رنگ

داشت از اوضاع و احوالش گله

کرد طرحِ نقشه ای با حوصله

گفت من چون پنجره،اویَم دَر است

از برایم بهترینِ شوهر است

موقعیّت داردو پول و پله

من دهم در خانه اش حتماً یَله

پول داراست و قوی هیکل ،درشت

میکنم چون موم اورا من به مشت

میخرد او هدیه هایِ جور جور

از حسودی میشود بدخواه کور

من وَ فرزندم شده راحت دِگَر

هست برمن مثل خیرِ مستمر

میشوم راحت و لذّت میبرم

مالِ او را تا ابد من میخورم

آنطرف آخوند خوشحال از شکار

کردبر رویِ زنِ زیبا قمار

گفت زیبا و قشنگ و ناز هست

وقت تنهائی مرا دمساز هست

چندوقتی میکنم من صیغه تا

درکنارِ من بماند از وفا

رفت و آمد شد وَ شُد زن عقدِ او

کارها شد درخفا انجام ازو

هردو چون دزدان به کاهدانی زده

غافل از پوچی آینده شده

چندوقتی در کنارِ هم صفا

گفته از راست و دروغ و قصّه ها

تاکه دورانِ کنارو لب گذشت

لذّت عشق و هوس در شب گذشت

حرفهایِ جدّی آمد در میان

هریکی کردند خواهش ها بیان

اختلاف افتادو آن بالا گرفت

حرفِ آنها پهنۀ دنیا گرفت

وقتی آن حرف و سخن شد آشکار

آمدند زنها زِ هر گوشه کنار

گفته از آخوندو کارش داستان

صیغه ای ،عقدی ،فریبش را بیان

بود عیّاری در آن شهرو دیار

کرد قصدِ زشتِ آخوند آشِکار

شرحِ حال و ماجرا را باز کرد

اطّلاع را بر همه آغاز کرد

آن خبر بر گوشِ آقائی رسید

یعنی اینکه جایِ بالائی رسید

خواست او را عالِمِ برجسته ای

کرد توبیخش به امرو گفته ای

ای که نفسِ زشت و بدکردار را

کرده ای اربابِ خود آخر چرا؟

چشمِ امّیدِ خلایق بوده ای

تو امین و مردِ لایق بوده ای

کاشتی تو در دلت شهوت وَبد

هان درو کن کِشته ات ،ای بیخرد

کرده ای سوءاستفاده از لباس

فایده دیگرندارد التماس

نیستی دیگر تو روحانی ،بدان

گورِ خود گُم کن تو از این دودمان

خلع شُد آن بدنهادو مردمان

گشته راحت از طمع بر این و آن

رفت آن مردو سخنها باقی است

تا همین مقدار دیگر کافی است.



  • احمد یزدانی

ربا خور

بود در مُلکی به شهری دور دست

یک رِباخور ،بیشرف ،بسیارپست

زشتی و هرچه بدی را خورده بود

قِی به رویِ کارِ نیکو کرده بود

روزو شب فکرش تمامی پول بود

بر بدهکاران مرامش گول بود

شهرو بازارش بدهکارش شده

جمع اموال از ربا کارش شده

چند دختر بود اورا با پسر

ثروتی انباشته ،هرسر به سر

داشت او برتن کُتی مثلِ عبا

جیبهایش کفشهایِ پا به پا

چون به دکّانِ بدهکاری گذشت

میگرفتند جیبهایش نازِ شصت

اهلِ آتش بود، ظاهر مسجدی

از درون ویران و آتش برخودی

هرچه لازم بود با او گفته شد

خیرخواهی و نصیحت خسته شد

مالِ آلوده تباهش کرده بود

عازمِ روزِ سیاهش کرده بود

دختران و آن پسرهم بیخودی

کرده برنوعِ بنی آدم بدی

خورده بودند از ربا روزیِ خود

داده بر آنها سیه روزی خود

انقلابی بود آنجا آن زمان

بود اوضاع زیرو رو در آن جهان

جسم و جانِ آن پسر چون زشت بود

آبرو بردن برایش کشت بود

قاطیِ دیوان و دفتربود او

هرکه حرفی میزد او می برد بو

اطّلاع می داد کارِ مردمان

یک به ده ،ده را به صد کرده بیان

دردسر می شد برایِ خانه ها

دوستان ،همسایه ها ، بیگانه ها

تا که روزی عاقبت بیمار شد

موسم رفتن و وقتِ کار شد

چندسالی را به بستر خفته بود

دست را از زندگی او شسته بود

بویِ کارش مثلِ بویِ جسمِ او

هرکدامین برد از او آبرو

طی شُدو در روزِ سردی درگذشت

یک کفن شدسهمِ او ،آنهم گذشت

نسلِ او ماندندو اکنون زنده اند

ظاهراً زنده ،ولیکن مرده اند

مردم آنها را ندارند دوست ،چون

کنده از تک تک فراوان پوست ،چون

حجّتی بودو برایت باز شُد

مثلِ کوکی تازه که از ساز شد

زشتکاری از رِبا تردید نیست

این دو روزِ زندگی جاوید نیست

چشمِ بینا از ربا خود کور به

جسم و جانِ شَرخران در گور به.
احمدیزدانی(کوتوال)
  • احمد یزدانی

کندسرواجارگاه

از جام لبت شراب میخواهم، هست؟

من دختر آفتاب میخواهم،هست؟

گویند که بافرشتگان نزدیکی

کاخی به بهشت ناب میخواهم،هست؟


  • احمد یزدانی

بقعۀ ماچیان

تو که در خانه ی خود  غرقِ نعمت،مستِ خوابِ نازو شیرینی،


برای هر مسافرخانه تنها مانده ی در  رَه نظر دارد


به دریا گفت رازِ سر به مهری موج در رفتن بسوی سینه ی طوفان


که تنها آب میداند،لبِ تشنه به او چشمِ دگر دارد


به تشویقِ خلایق دل نبند از کربلا بوئی اگر بردی


حسین ابن علی(ع)از کوفیان و بیوفائیها خبر دار د


نشانِ کاروانِ بی نشان در سینه ی صحرایِ دلتنگی است


سَرِ بر نِی تلاوت کرد قرآنی که بر شیعه شرر دارد


فرات از تشنگی های سپهسالار لشکر اشک می ریزد


رُقیّه در حرم چشمان به دستانِ عمویش مستمر دارد


درون بوریا پیچیده شد خونِ خدا با دستِ نااهلان


از آن بی حرمتی هم آسمان و هم زمین چشمانِ تر دارد


محلٌات و گذرها، تکیه، در هر تکیه اش برپا عزاداری


بلی، بر سینه هایِ پاک اشک و آهِ مظلومان اثر دارد.

احمدیزدانی

  • احمد یزدانی

چـــــو ارتفـــاعِ گَــــــــدوک* و بلنـــــدیِ وَزنا*

 

 قشنــگ و پاک و بزرگی ،بقـــدرِ یک دنیـــــا

 
نَواسِ* چشـــمِ تو دارد به مــــرتعش چشمـــه
 
مقــــــدّس است زمینت و خاک تو سُــــرمــــه
 
 
به گــــوشه هـــــــــایِ هرانده* ،کنارۀ نم رود*
 
به شور*و دشتی* و ماهور*،نغمه ها وَ سرود
 
به گـــــوش میرســــــد،هرلحظه،بلبلان هستند
 
به میــــــــزبانیِ البــــــــرز*دلخـــوش و مستند
 
زِ مـــردمی که به پاکــــی فســــانه هــــا دارند
 
به مهــــــربانی خـــــود بــر کـــــویر می بـارند
 
هــــــرآنچـــــه گفته شود اندکی زِ بسیار اسـت
 
 یقیــــن به مــــردم شـــاکـر خدایشان یار است
 
درونِ سینــــۀ تاریخ ،غُــــرّشَت ،    چنگیــــز *
 
به عَجــــــز دَرآورده وُ عَـــــــرب را نیــــــــــز
 
به زیرِ کــوهِ بلنـــــدِ تو ،حضـــرت اسمـــــاعیل
 
 دهــــــد به عــــالـــــم و اقلیم نورِ خود تکمیل
 
تو نامِ نامیِ فیـــــروزکــــوه وَ تاجِ سَــــــــــرِی
 
به میـــــزبانیِ فــــــرزندِ عشــــــق *مُفتَخَـــری
 
                                      احمدیزدانی
پانوشت:
گدوک=از روستاهای فیروزکوه
وَزنا= از روستاهایِ فیروزکوه
نواس=از مرغزارهای زیبای فیروزکوه
زَرمان= از روستاهای زیبای فیروزکوه
هرانده=از روستاهای فیروزکوه
نم رود= از رودهای پرآب فیروزکوه
شور و دشتی و ماهور=از دستگاههای موسیقی ایرانی
البرز=سلسله جبال البرز که فیروزکوه در دامنۀ جنوبی آن آرمیده است
*غُرّشَت ،چنگیز ،به عجز در آورده =فیروزکوه بنا به روایت تاریخ از معدود نقاط ایران بود که در حمل وحشیانۀ چنگیزمغول با نیرویِ کم مردانه در مقابل سپاهِ تا بُنِ دندان مسلّح مغول ایستادگی جانانه نمود و تلفاتِ سنگینی به آنها وارد نموده است.
فرزندِ عشق= بارگاهِ ملکوتی حضرت اسماعیل که در فیروزکوه و درکنار رود واشی قرار داشته و زیارتگاهِ عاشقان و دلسوختگلن میباشد.
  • احمد یزدانی

دهانۀ غار رودافشان  ،بزرگترین دهانۀ غار در خاورمیانه

شعر "فیروزکوه" از شاعر "احمدیزدانی"


قطعه ای از آسمان روی زمینی ،کوهِ نور
مهد مهرو معرفت، فیروزکوه شهرغرور 
قلعه ها و صخره هایت مثل مردانت اصیل 
قله هایت، بانوان با حیا، زیبا چو حور 
بسته از دیو سفید اسفندیاران تو دست 
اخترانی بس شجاع از سینه ات کرده ظهور 
بوده ای دروازه ی ری از زمانهای کهن 
جان پناه بودی برای مردمان ضد زور 
در تو وشتین * خفته، ازدیمه * گوهرها دردلش 
چشم بیدار زمان بودی، نگهبان عبور 
درهمه دوران نبودی زیربارِ این و آن 
مستقل و سربلندی، چارفصلت جور جور 
زیستگاهی بس تماشائی ز دوران عتیق 
صبحگاه تنگه واشی، عصر زیبای لزور 
در دلت آرام خوابیدند انسانهای پاک 
حضرت اسماعیل، تابنده نگین، غرق سرور 
خاک پاکش شیعیان را چون بقیعی دیگراست 
میدرخشد، در رکابش رود می رقصد به شور 
معرفت می بارد از آن آستان و آسمان 
زائران در پای بوسند از ره نزدیک و دور 
هست رودافشان  تو، بیت المقدس، نازنین 
گرچه ماند اکنون جدا، می یابد او فطعا حضور 
گفت یزدانی به عالم با تمام باورش 
بازمیگردد پرستو، نیست روز وصل دور. 
احمدیزدانی (کوتوال) 
پانوشت:
کوه نور=کنایه از الماس کوه نور که در جهان نظیر ندارد 
اسفندیاران = کنایه از (اسفندیار) یکی از طایفه های اصیل فیروزکوهی 
شجاع = از طوایف اصیل فیروزکوهی، کنایه به جناب دکترشجاع رئیس اسبق دانشگاه فیروزکوه وفعلی رودهن و از شخصیتهای علمی بین المللی 
وشتین = از نقاط تاریخی و کهن فیروزکوه 
دیمه = نام قدیم فیروزکوه 
تنگه واشی = قطب گردشگری تهران و از نقاط خوش آب و هوای فیروزکوه 
لزور = از روستاهای نمونۀ فیروزکوه و کشور 
حضرت اسماعیل (ع) = برادر امام رضا (ع) و فرزند امام هفتم شیعیان حضرت موسی ابن جعفر (ع) که مدفن پاکش در فیروزکوه و زیر کوهی به همین نام و در کنار رود واشی بوده و اهالی فیروزکوه احترام ویژه ای برای آستان ملکوتی ایشان قائل بوده وزیارتگاه شیعیان و دلسوختگان است. 
رودافشان = از روستاهای فیروزکوه که اخیرا به شهر دیگری داده شد وغاری به همین نام داشته که اینجانب در بازدیدی که از آنجا داشته ام خود شخصا تا بیش از یک کیلومتر از غاری استلاگتیتی و استلاگمیتی وبسیار زیبا و منحصر بفرد را طی نموده و چشمه های آب زلال و درگاههای وسیع در دل غار را مشاهده نموده و نتوانستم تا انتهای غار را بپیمایم.

مشاهده شعر در سایت شعرنو http://www.shereno.com/file.ph

 

نمای داخلی غار رودافشان واقعاً دیدنی است

 

  • احمد یزدانی



می کنــــم آغـــاز با نامـــــت سخــــن           مفتــــخـــــر بر نامِ نامـــیِ تو ، مــــــن


مـــــــاهِ رخشـان و زمیــــن و آسمان           هســــت انوارِ تو در هــــر جـــــــزءآن


در دلِ هــــرجــــزء از کـــلّ جهـــــان           هســـــت آثــــارِ بـــزرگیّــــت عیـــــــان


غـــــرقِ تدبیــــرت شــده من سال ها            رستـــــه با مهـــــرِ تو از بنــــــدِ بـــلا


هــــرچه گفتــــم مــــن زِ روزِ ابتـــدا            تگیـــــه گـــاهِ مـــــن فقــــط بودی شما

خام گفــــتم ، بی قــــواعد گفتــــــه ام            پختــــه گفتــم ،با شــــواهــــد گفتــه ام


در تمـــــامِ سالهــــــا در طـــــــیِ راه            بوده ام مـــن چــــون گـــــدا،تو پادشاه


از شــــب و روزت هــــزاران داستان            گفتـــــه ام مـــــن بارهــــا ،باصدزبان


داده ام شــــــرحِ معــــــــانی وکــــــلام           بود شـــامــــل مهــــرِ تو بر این غلام


از درختـــــان و گـــل و صحــــــرای تو          از کــــویرو جنــگل و دریــــایِ تـــو


دادی از هـــــریک به آن دیگــــر حیــات          داده ای عــــالـــــم به یک ذرّه نجات


معــــرفت با صـــــــدمعـــــــانیِ دگــــــــر          خلــــق کــــردی تو زِ عمــــقِ یکدگر


عشـــــق را در سینـــــه هــــــا انداختــــی           کینـــــه راهـــم ســــدّ راهش ساختی


خلــــق کـــــردی مــــــــرگ را از زندگی           داده ای معنــــا به مـــرگ از بندگی


ســــالهــــــا مـــــن خـــــام بـــردم نـــامِ تو           خـــورده ام مِی، مـــن شکستم جامِ تو


هــــم دل و هـــــم چشـــمِ دل ، هــم زندگی           هســـــت بی نام تو عیـــــنِ بـــَردگی


جملــــۀ اوراق و دفتـــــر از تـــو هســـــت           عشقبــــــازیهــایِ اختر از تو هســت


ظلـــــم و عـــدل و روزو شب نحوِ تو هست          رفـــت و آمـــدها همه محوِ تو هست


وادیِ فکــــــری و مشتــــــــاقی زِ مــــــــــا            مــی دمی بر مُــــــردگان روحِ بقـــا


هـــــرچه گـــــویم از تو، مثــــلِ قطره هست           ســـــوزنی در کاهــــدان و ذرّه هست


مــــی دهـی تو اختیــــــارو جبــــــر هـــــــم           می کنـــی تو زنده و در قبــــر هـــم

                
              
از دلِ آتــــــش بــــرودت مـــــــی دهـــــــی           از تفــــــرّق تو مَـــودّت مـــــی دهی


می کنی آتــــش به ابراهیـــــــــم ســـــــــــرد           می کنی حــــق را تو پیــــروزِ نبرد


هـــــــرچــــه هستی؟آخــــــــرِ دنیـــــــا توئی          ابتـــــــدایِ خلقتــــی ،غـــوغـــا توئی


خـــــالــــــــقِ مـــــــن ،خالـــــــقِ عالــــم شما          خــالــــــقِ کـــلِّ بنـــــی آدم شمــــــــا


دستگیـــــــری می کنـــــی ،رهبـــــــر تـــوئی          بر تمــــامِ انــس و جان ،سرور توئی.
احمدیزدانی(کوتوال)
  • احمد یزدانی




کـــوچکانِ بزرگ انــدیشــــه،


آنقــدر زیرک و زبل هستیـــم


که به هر حقّه و کلک باشـــد


ندهیـــم جا درونِ این بیشـــه


به بزرگانِ فــــرصت اندیشــه


کوچکی راه و رسمِ خود دارد


هــربزرگی نیــابد این پیشـــه


گرچه باشد بسی هنـــرپیشــه


کارِ دنیــا ببیــن و رسـمِ طمع


که به این کوچکی ماهــم نیز


چشم دارندو در ســر اندیشه


به زبان کوچکی کنندو به دل


هست سودایِ سود، اندیشـه.

  • احمد یزدانی

محتوی مطلب

  • احمد یزدانی