کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیست انسان جز زبان و گفتگو.

کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیست انسان جز زبان و گفتگو.

کوتوال  (اشعار احمدیزدانی)

بنام خدا


تنگه ی واشی ام و گـــــردنه ی حیـــرانم

مستی نیمه شب و ذِکرِ سحـــرگاهــــانم

ناز دنیـــای بنـــــانم ، هنــــر فـــــرشچیان

شعــــر پروین و فـــــروغم، قــــدح قوچانم

غــــزل حافظــــــم و مثنـــــــوی مـــــولانا

تخت جمشیدم و چون گوشه ای از ایرانم

می خوری باده فروشم ، دل عاشق دارم

بنده ای منتظــــرم ، کـــولی سرگـــردانم

برج میـــلاد نگاهـــم به جهان انسانیست

کــــوتوالـــم من و از خِطّه ی کـــوهستانم

احمدیزدانی(کوتوال)

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۴۵ مطلب با موضوع «غزل» ثبت شده است

حضرت بخشنده و پرهیزگارو خوش نهاد
فخر اسلام و تشیّع ، آفتاب اعتقاد
عرض تسلیّت برای عاشقان راهتان
رهروانِ در مسیر علم و عشق و اجتهاد
کاظمین است وجوادین و غمِ ما شیعیان
از شما برجسته شد خوبی و خیرو عدل و داد
گرچه بودی چون گوهر ، با عمرِ کوتاهی چو گل
میشود از نامتان بوی شهادت مستفاد
ظاهراً دستور قتلت داده اند امّا خدا
زنده کرد بخشندگی با کنیه ی پاک جواد
#بنیاد_امام_جواد_ع 
#احمدیزدانی

  • احمد یزدانی

 

گردنه ی واشی

  • احمد یزدانی

 


 فیروزکوهی و چنگیز از تو خورد
سیلی، 
که همره خود

تا به گور برد
از خاطراتِ جنگِ دوّم و اشغالِ روس ها
دل های داغدارِ زیادی 
ز غم فِسُرد 
هر صفحه از کتاب تو 
دارد حکایتی
زد معرفت به دل مردمت رکورد
از شادمانی هر باغ و گوشه ات
هر شادمانی دیگر حقیرو خُرد
 دستِ کمک به رونقِ تو
 بی بلا وَ خوش
بسیار آرزو 
در حسرتِ آبادیِ تو مُرد
 حتماً 
 نهایتِ کارت گشایش  اسـت
آغاز ، 
بازیِ دورانِ بُرد بُرد.
#احمدیزدانی 

 

  • احمد یزدانی
تقدیم به امیرحسین اسفندیار کاپیتان تیم ملی والیبال نوجوانان ایران و بهترین بازیکن دنیا  
آمدی با مدال و عنوانت
کرده ای شاد قلب ایرانت
شهرو ده ،نقطه نقطه ی کشور
ای بقربانِ قدّو دستانت
خیره شد چشم عالمی برتو
بر حکومت به توپ و میدانت
غرق شادی نموده ای شهرت
خوش بود عمرو روزگانت
دور باد از تو چشم بد ، ای عشق
از تو و خیل غمگسارانت
یک تنه لشکری شدی آقا
خط شکستی بلطف یزدانت
شده خورشید عالم آرا ، تو
با کمک از خدا و یارانت
دستمریزاد پهلوان ، ایول
آفرین بر صفا و ایمانت
چشم میهن بره که بازآئی
حافظ تو خدا و قرآنت
قطعاً این قدرت از خداوند است
از خداوندِ حیّ سبحانت.
#احمد_یزدانی
  • احمد یزدانی

روز و شب های فراوان دیده ام
اصطلاحاً گرگ بالان دیده ام

همنشین شعله بودم سالها
گُرگرفتم ، شعله ور گردیده ام
تن در آتش ،جان رها ، آزاد بود
در تمام عمرخود جنگیده ام
گرچه من میسوختم از هُرم خود
بر فلک در سوختن خندیده ام
روزو شب با جسم زخمی با غرور
با تمام قدرتم کوشیده ام
بوستان عمر من پربار شد
میوه دادو من از آنها چیده ام
با یقین در معبر تنگ زمان
هر تقاضائی که شد بخشیده ام
نیست دیگر آرزوئی در دلم
شاکرم از خالق نادیده ام

احمدیزدانی

 

  • احمد یزدانی

  • احمد یزدانی
 
ماه زیبای سرکشیده ز یاد
صوت داوودی قبیله ی باد
شورو گرمای صبح خاطره ها
نور شمع مسیر غارت باد
رنگ و بوی خوش توانستن
دست تا آسمان بلند ، فریاد
روشنائی در عمق تاریکی
در تحمّل و سوختن استاد
ای خداوندِگارِ چهچههِ ها
قدّ رعنایِ سَرو ، چون شمشاد
قاصدِ شادیِ زمانه سخت
روحِ آواز شور تا بیداد
میکنم از خدا گدائی ، تا
غمِ چشمان تو شود آزاد.
کوتوال
  • احمد یزدانی

روزگار

  • احمد یزدانی
 طلبیدی به حضورت شده ام شاد آقا
 
میکنم زلف پریشان سر میعاد آقا
 
سینه از یاد شما مملو و غم گمشده است
 
دل ویران شده را می کنی آباد آقا
 
بوی بین الحرمین آمد و آورد نشاط
 
دست و پا گمشدو دادم شده فریاد آقا
 
ساقی کوثر ابوالفضل علمدار آنجاست
 
سرو قامت که زند طعنه به شمشاد آقا
 
همه هستند به پا هست هزاران موکب
 
چشم عالم به نجف، مرکز امدادآقا
 
علی اصغر وَ علی اکبر زیبا هستند
 
همه جا حضرت زینب بشود یاد آقا
 
دل که عاشق شد و از مهر شما زندانی
 
دست و پا بسته ی مژگان شدو اِستاد آقا
 
مثل کاهی شده ام در کف طوفان بلا
 
اهل بیت و غمِ بیماری سجّاد آقا
 
میشود مشکل من با نگهت آب روان
 
جاری رود شما هستم و دلشاد آقا
 
کربلا تا به نجف عرصه گهِ عشّاق است
 
گره بر ابروی مولاست زِ بیداد آقا
 
احمدیزدانی
  • احمد یزدانی

 

گفتن از دریا برایم قصّه بود

وسعتش در ذهن من مانند رود

تا که دستم را گرفت و برد دوست

دیدم و از جانِ من برخاست دود

سالها در حسرتش میسوختم

من سوار موج و موجم در ربود

با همه خیزاب ها و هیبتش

با کفِ برلب وَ خارج از حدود

موجهای سرکش و غرقاب ها

بیکرانه وسعت کشف و شهود

روح انسان و نهنگی روبرو

یونِس أمد یادِ من ،بودو نبود

جمع خیر و شر وَ خوبی و بدی

راهی و در لحظه ممنوع الورود

عمق و پهنا ، عالمی پیچیدگی

چشم گوش و گوش چشمی بی قیود

در بلندِ موجهایش گُم شدم

آمدم از اسب خودخواهی فرود

تازه دانستم که عالم کوچک است

در قبال قدرت حَیّ ودود .

  • احمد یزدانی