کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رُخم****چشمه ام ،با دلِ صاف و لبِ خندان گریم .(احمدیزدانی)

کوتوال (اشعار احمدیزدانی)

نیستم ابر که با گریه کنم تُرش رُخم****چشمه ام ،با دلِ صاف و لبِ خندان گریم .(احمدیزدانی)

کوتوال  (اشعار احمدیزدانی)

بنام خدا


تنگه ی واشی ام و گـــــردنه ی حیـــرانم

مستی نیمه شب و ذِکرِ سحـــرگاهــــانم

ناز دنیـــای بنـــــانم ، هنــــر فـــــرشچیان

شعــــر پروین و فـــــروغم، قــــدح قوچانم

غــــزل حافظــــــم و مثنـــــــوی مـــــولانا

تخت جمشیدم و چون گوشه ای از ایرانم

می خوری باده فروشم ، دل عاشق دارم

بنده ای منتظــــرم ، کـــولی سرگـــردانم

برج میـــلاد نگاهـــم به جهان انسانیست

کــــوتوالـــم من و از خِطّه ی کـــوهستانم

احمدیزدانی(کوتوال)

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

۴۰ مطلب با موضوع «غزل» ثبت شده است

  • احمد یزدانی
 
ماه زیبای سرکشیده ز یاد
صوت داوودی قبیله ی باد
شورو گرمای صبح خاطره ها
نور شمع مسیر غارت باد
رنگ و بوی خوش توانستن
دست تا آسمان بلند ، فریاد
روشنائی در عمق تاریکی
در تحمّل و سوختن استاد
ای خداوندِگارِ چهچههِ ها
قدّ رعنایِ سَرو ، چون شمشاد
قاصدِ شادیِ زمانه سخت
روحِ آواز شور تا بیداد
میکنم از خدا گدائی ، تا
غمِ چشمان تو شود آزاد.
کوتوال
  • احمد یزدانی

روزگار

  • احمد یزدانی
 طلبیدی به حضورت شده ام شاد آقا
 
میکنم زلف پریشان سر میعاد آقا
 
سینه از یاد شما مملو و غم گمشده است
 
دل ویران شده را می کنی آباد آقا
 
بوی بین الحرمین آمد و آورد نشاط
 
دست و پا گمشدو دادم شده فریاد آقا
 
ساقی کوثر ابوالفضل علمدار آنجاست
 
سرو قامت که زند طعنه به شمشاد آقا
 
همه هستند به پا هست هزاران موکب
 
چشم عالم به نجف، مرکز امدادآقا
 
علی اصغر وَ علی اکبر زیبا هستند
 
همه جا حضرت زینب بشود یاد آقا
 
دل که عاشق شد و از مهر شما زندانی
 
دست و پا بسته ی مژگان شدو اِستاد آقا
 
مثل کاهی شده ام در کف طوفان بلا
 
اهل بیت و غمِ بیماری سجّاد آقا
 
میشود مشکل من با نگهت آب روان
 
جاری رود شما هستم و دلشاد آقا
 
کربلا تا به نجف عرصه گهِ عشّاق است
 
گره بر ابروی مولاست زِ بیداد آقا
 
احمدیزدانی
  • احمد یزدانی

 

گفتن از دریا برایم قصّه بود

وسعتش در ذهن من مانند رود

تا که دستم را گرفت و برد دوست

دیدم و از جانِ من برخاست دود

سالها در حسرتش میسوختم

من سوار موج و موجم در ربود

با همه خیزاب ها و هیبتش

با کفِ برلب وَ خارج از حدود

موجهای سرکش و غرقاب ها

بیکرانه وسعت کشف و شهود

روح انسان و نهنگی روبرو

یونِس أمد یادِ من ،بودو نبود

جمع خیر و شر وَ خوبی و بدی

راهی و در لحظه ممنوع الورود

عمق و پهنا ، عالمی پیچیدگی

چشم گوش و گوش چشمی بی قیود

در بلندِ موجهایش گُم شدم

آمدم از اسب خودخواهی فرود

تازه دانستم که عالم کوچک است

در قبال قدرت حَیّ ودود .

  • احمد یزدانی

صف کشیدند عاشقانت هرطرف ،شاه و گدا
دور زیبائی تو در گردشند پروانه ها
نغمه میخوانند در گوشت برایت بلبلان
گشته اند بسیاری از مردم به نازت مبتلا
میکنی دیوانه با چشمان خود هر عاقلی
نیست در دنیا کسی مثل تو زیبا و بلا
هیکل رعنای تو زد روی دست هرگلی
از تماشای تو اینجا خون به پاشد ،خون به پا
آمدی هربار ،دزدیدی دلی را برده ای
شد شکایت ،مانده روی دستها پرونده ها
خوشکلی اندازه دارد،انقدر خوشکل نباش
هرچه داری رو نکن از جلوه ها و عشوه ها
قلب لیلی از تو خون شد روی شیرین از تو زرد
دست بکش از سرقت دل ،توبه کن محض خدا
أرزوی مرگ تو دارم چون از بس ظالمی
از خدا خواهم که یارت برتو گردد بی وفا.
احمد یزدانی

  • احمد یزدانی

طوفانِ تو وُ کشتی عشق من و یک راز
آرام نشو ،موج بساز و به من انداز
من منتظر زلزله ی وحشیِ یادت
تا بازگشاید به تکانی درِ دل باز
ویرانگریت حادثه ای تازه نبوده
هربار برای گسلم بوده سبب ساز
رفتی تو چرا؟باش بکش عاشق زارت
مرگ است مرا جان ،تو ببر لذّت پرواز
این رسم که کردی تو از آن پیروی عشق است
یک رنج مداوم و بیان گشته به ایجاز
هردل که به عشقی گره خورده است بسوزد
من زخمی از آن ،خوب وَ زخمی شده ام باز
درمانِ تمام مرض عالم از عشق است
عشّاق ندارند به سر فتنه ی امراض
باش و بنوازو بفرست کشته شوم باز
تو شاه خیال من و من نزد تو سرباز
برگرد شَوَد سایه ی تو تاج سر من
من کلبه ی ویرانه و تو خانه ی نوساز
در عشق هزینه قدم اوّل آنست
هرکس ندهد نیست وِرا قدرت ابراز
برگشتن تو جان مرا عمر دوباره است
چون موج که میمیردو از نو شَود آغاز
حرف دلم این است ،به لب کرده تَرنّم،
من مرغ اسیرم و توئی پنجه ی شهباز.

احمدیزدانی
#کوتوال

  • احمد یزدانی

‌ 

 

 

  • احمد یزدانی

نگاه تو

 بانوان بوده به باغ و بَرِ دنیا گلها

سرو سامان و چنان غمزه ی صحرا،گلها

معنیِ همسری و یاریِ مردان هستند

چون نسیمند سبکبارو معمّا گلها

از لطافت خودِ نورند ،چنان غنچه ی مست

متبسّم به سرِ شاخه ی رعنا ، گلها

دلبری کرده ، وفادار به پایش همه عمر

عشقشان قدرت مرد است بمولا ، گلها

روز مرد آمدو آنها به تکاپو هستند

تا وفا جشن بگیرد وَ هدایا گلها

در چنین روزِ مهمّی سخن است از زن ها

بازهم صحبتِ گلها شده هرجا ، گلها

به محبّت وَ وفاداریشان مردان خوش

زن بخواهد بکشد مرد به بالا  ، گلها

بی سبب نیست که مردان همه در خانه اسیر

وَ چنان چشم و چراغِ دلِ آنها گلها

همه ی خوب وبد عالم و زن جفت همند

مثلِ ویرانه جهان بی رُخ زن ها ، گلها

چون بلا بوده ،خدا قسمت هر خانه کند

تا که درمان مرض کرده به سودا ، گلها

زن نباشد که جهان نیست ، خردمند کسی است

که بداند همه ی شورِ جهان را گلها .

احمد یزدانی

 

  • احمد یزدانی

انتظار

با نگاهت ترک دین و ترک ایمان میکنم

 

نیّت روزه به روز عید قربان میکنم

 

می نشینم در کلاس روزهای عاشقی

 

دل خوش از اندیشه های باز باران میکنم

 

میدهم برباد خرمن  شعله بر آن میزنم

 

دود را من قاصد پیغام پنهان میکنم

 

 

وعده گاه عمر خود را میکنم چون کلبه ای

 

منتظر در آن نشسته فکر عصیان میکنم

 

میشوم صیدی بدامت با کمال میل من

 

وصف صیّاد نگاه تو فراوان میکنم

 

چشم تر را مینمایم غرق شور زندگی

 

اشک را با خنده تقدیم تو ای جان میکنم

 

من سخن از سختی زندان نخواهم گفت هیچ

 

بندهای دست و پا را از تو پنهان میکنم

 

سالها در حسرت آبم  بدنبال سراب

 

تشنگی را با تماشای تو جبران میکنم

 

رنگ آرامش نخواهم دید من در غیبتت

 

در خیالم با نسیمی از تو طوفان میکنم

 

در گذرگاه خطرها امنیت گل میدهد

 

منتظر میمانم و یاد گلستان میکنم

 

تو بیائی میرود سختی پی کاری دگر

 

رنجها را با نگاهت سهل و آسان میکنم

 

امرکن ای حضرتِ دلبر ، منم فرمانبرت

 

هر اطاعت از شما را با دل و جان میکنم.

 

احمدیزدانی

  • احمد یزدانی