فرزند قلل و کوه و کوهستانم مفتون جمال و جلوه ی گیلانم شدپیشه ام عاشقی، چو شمعی روشن در معرکه ی باد خوش و رقصانم دائم و مرتّباً در آمد شدنم چون مارکوپولو به گردش دورانم من چشمه ام و مقصد من دریاهاست آرام بسوی مقصدم میرانم از صخره و قلّه های کوهستانی سرسخت شدم ،مقاومت در جانم گیلان که بهشتِ من وَ عشقم آنجاست از دیدنِ روی ماه او خندانم امّا همه ی نای و نوایم تهران معتاد شدم به او ؛ خدا درمانم اینها که شنیده اید یک جمله چنین من ذرّه ای از بزرگیِ ایرانم
کرده با شعر و سخن در بودن خود دلبری خوبی از هرکس که دیدم گفتمش تاج سری انتقادات فراوان دیدم و لطف زیاد عدّه ای بد گفته گفتند عدّه ای افسونگری من نوشتم تا بماند بعد مرگم در جهان این جهان باقی و منهم رهگذر در معبری دیده ام از زیر و روهای جهان بی وفا بدبیاری بوده گاهی قسمتم نیک اختری بی وفائی باوفائی جنب هم نزدیک هم مینماید هرکسی خود را عیان چون گوهری مانده باقی در جهان از ما فقط نیکی بدی نه تو میمانی نه من باشد کلام آخری .