اشعار احمد یزدانی

آتش جانم بمن گفت ببین سرخیم ،، شعله ورم باقیم سرد شوم نیستم

اشعار احمد یزدانی

آتش جانم بمن گفت ببین سرخیم ،، شعله ورم باقیم سرد شوم نیستم

اشعار احمد یزدانی

فرزند قلل و کوه و کوهستانم
مفتون جمال و جلوه ی گیلانم
شدپیشه ام عاشقی، چو شمعی روشن
در معرکه ی باد خوش و رقصانم
دائم و مرتّباً در آمد شدنم
چون مارکوپولو به گردش دورانم
من چشمه ام و مقصد من دریاهاست
آرام بسوی مقصدم میرانم
از صخره و قلّه های کوهستانی
سرسخت شدم ،مقاومت در جانم
گیلان که بهشتِ من وَ عشقم آنجاست
از دیدنِ روی ماه او خندانم
امّا همه ی نای و نوایم تهران
معتاد شدم به او ؛ خدا درمانم
اینها که شنیده اید یک جمله چنین
من ذرّه ای از بزرگیِ ایرانم

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
نویسندگان

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گلگون» ثبت شده است

رُخ از بشریّت است گلگون
از رنجش غزّه سینه ها خون
ماندند تمام کودکانش
در زیر فشار بمب صهیون
هستند چنان گلی که شب ها
لرزیده به فصل دی به بیرون
از غزّه و از رفح غمینم
بر زخم فراق گشته کانون
غم آمده جای شادمانی
شادابی باغ  گشته مدفون
گوشم به سروش آسمان است
تا روز نجات بوده محزون
تردید ندارم اینکه آخر
خیر است که میزند شبیخون
پیچیده شود بساط صهیون
اوضاع زمان شود دگرگون .

  • احمد یزدانی

پائیز به باغ من زد اکنون

قلبم شده از حضور او خون

هستم چو گلی که مانده یک شب

در سردی دی ز خانه بیرون

زردم و نِزار و خسته جانم

با خون دل است چهره گلگون

با ظاهر شادو قلب غمگین

در چنگ تظاهرم شبه گون

از مکر زمانه ناتوانم

مانند اسیر بند افیون

تردید ندارم اینکه یک شب

مرگ است که می زند شبیخون .

  • احمد یزدانی