اشعار احمد یزدانی

آتش جانم بمن گفت ببین سرخیم ،، شعله ورم باقیم سرد شوم نیستم

اشعار احمد یزدانی

آتش جانم بمن گفت ببین سرخیم ،، شعله ورم باقیم سرد شوم نیستم

اشعار احمد یزدانی

فرزند قلل و کوه و کوهستانم
مفتون جمال و جلوه ی گیلانم
شدپیشه ام عاشقی، چو شمعی روشن
در معرکه ی باد خوش و رقصانم
دائم و مرتّباً در آمد شدنم
چون مارکوپولو به گردش دورانم
من چشمه ام و مقصد من دریاهاست
آرام بسوی مقصدم میرانم
از صخره و قلّه های کوهستانی
سرسخت شدم ،مقاومت در جانم
گیلان که بهشتِ من وَ عشقم آنجاست
از دیدنِ روی ماه او خندانم
امّا همه ی نای و نوایم تهران
معتاد شدم به او ؛ خدا درمانم
اینها که شنیده اید یک جمله چنین
من ذرّه ای از بزرگیِ ایرانم

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
نویسندگان

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «صبح» ثبت شده است




  • احمد یزدانی

صبح عشق و زندگی می آورد
زندگی جنگندگی می آورد
هرکه پا را پس کشد بازنده است
باختن افسردگی می آورد
هر لجاجت انعکاس یک شکست
با خودش درماندگی می آورد
تو نمیخواهی ببازی ، یاعلی
قبله بوی بندگی می آورد
اوج آن در صبح هنگام نماز
بندگی بارندگی می آورد
پاک خواهد شد محیط زندگی
عشق با گستردگی می آورد.

  • احمد یزدانی

از خدا هر صبح میخواهم برایت

زندگی را از سرِ شوق و شکفتن

ماندگار آرامشت ، شاداب و خندان

رزق سرشار و خدا را شکر گفتن


  • احمد یزدانی

عمر اگر باشد به آغوشم کِشَم هر تکدرخت

هر گلی را دیده ام بو می کشم مانند بخت

اوج تردیدم شود راز ظهور صبح و شب

می کنم با دید مثبت در دل دنیا سفر

  • احمد یزدانی

گـوشه ای دارم در ،سرزمین پدری

شادمانم از آن ،گذری و نظری

هستم آرام و رها ، از هیاهو و جدال

راحتم از دنیا و تمنّا و خیال

حال خوبی دارم ، صبح برمیخیزم

تن و جانم را در ،قبله می انگیزم

همسرم بیداراست ،چای و صبحانه براست

سفـرۀ کوچک ما غرق خوبی و صفاست

من و او از آغاز  همرهِ هم بودیم

یاورِ هم وقت  شادی و غم بودیم

هرچه من می گفتم ، او وفا می ورزید

هـر چه ایشان می گفت ، به بها می ارزید

از جوانی محکم ،می نمودم آغاز

کار خود با نامش ، خالق بنده نواز

عشق من ایران است ،من در آن میگردم

دل به هر گوشۀ آن ،باسفر می بندم

ثروت بسیار است ،با قناعت با من

شاه هم مثل  گداست،بی قناعت حتماً

از تظاهر دلخور،ساده و دلشادم

هرچه آمد دستم بی تملّق دادم

راضیم از عمرم، صبر دارم و شکیب

عاشق او هستم حضرت یار ، حبیب

اعتقادم این است،زندگی شیرین است

رنج وشادی با هم ، لذّتش در این است

  • احمد یزدانی

همه در بند خود و من آزاد
غرق در لحظه ها و پندارم
روزها عالمِ من همهمه ها
شب الی صبح مات و بیدارم
یادها رنجهای دوران ها
می کُشد ، زنده میکند زارم
ای خدا ، صاحب همه دنیا
با تو امّیدوارو هوشیارم
لطف تو خالقا ، مرا کافیست
دل به مهر تو بسته میدارم
با تو ای آخرین پناه همه
کی توقّع ز دیگری دارم؟
#کوتوال

  • احمد یزدانی