اشعار احمد یزدانی

آتش جانم بمن گفت ببین سرخیم ،، شعله ورم باقیم سرد شوم نیستم

اشعار احمد یزدانی

آتش جانم بمن گفت ببین سرخیم ،، شعله ورم باقیم سرد شوم نیستم

اشعار احمد یزدانی

فرزند قلل و کوه و کوهستانم
مفتون جمال و جلوه ی گیلانم
شدپیشه ام عاشقی، چو شمعی روشن
در معرکه ی باد خوش و رقصانم
دائم و مرتّباً در آمد شدنم
چون مارکوپولو به گردش دورانم
من چشمه ام و مقصد من دریاهاست
آرام بسوی مقصدم میرانم
از صخره و قلّه های کوهستانی
سرسخت شدم ،مقاومت در جانم
گیلان که بهشتِ من وَ عشقم آنجاست
از دیدنِ روی ماه او خندانم
امّا همه ی نای و نوایم تهران
معتاد شدم به او ؛ خدا درمانم
اینها که شنیده اید یک جمله چنین
من ذرّه ای از بزرگیِ ایرانم

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
نویسندگان

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «افسانه ها» ثبت شده است

ربا وَ رباخور

از رباخور و ربا بایست گفت

از دو رذلِ بیحیا بایست گفت

از بدیهائی که قانونی شدند

از مکافات ریا بایست گفت

باج خور از دورۀ پستِ مدرن

بانکِ از آئین جدا بایست گفت

مثلِ قارچی میشوند هر روز سبز

سودشان و جان ما بایست گفت

هرکجا پیدا شدند آتش زدند

از گناه نزدِ خدا بایست گفت

داستانِ پول و وام و بانک را

در دلِ افسانه ها بایست گفت

با رِبا می پاشد امرِ اقتصاد

از برایِ بچّه ها بایست گفت

آی بانک مرکزی، وقتت بخیر

مرگِ تولید است ، کجا بایست گفت

احمدیزدانی

کوتوال

  • احمد یزدانی