عاشقان سینه های پر غوغا، گرچه ساکت و بیصدا هستند قصّۀ عاشقی پراز راز است، از سرو جانِ خود جدا هستند حسّ و حالی عجیب حاکم هست ، عینِ شورو نشانه های بقا آمدن رفتن همرهش دارد، درد و نفرین به حجم فاصله ها چشمه ای صاف و مهربانی تو، اشک عالم به دیدگان داری مـن یقین دارم ای فرشتۀ من ، ماهها حسرتی ،نمی باری؟ دوسـت دارد غرورو سختیِ تو ، قُلّه هایِ رفیعِ کوهستان دستِ البرز دست یکرنگیست، می دهد از برای عشقش جان می کنم جانِ خود به تو تقدیم، تو همه هستی و صفایِ منی این که عاشق کشیست جان بدهم ، وشما یک نگاه هم نکنی .
آتشی در خاک غربت بود و من بوده ام در خانه امّا بی وطن رفته ام در آتش امّا زنده ام امتحان پس داده ای سوزنده ام یاد من آمد سیاوش بی گناه رفته در آتش و بیرون شد چو ماه او درون آتش سوزنده رفت با حیا وارد و از آن زنده رفت دیدم آتش بهر جانش سرد شد رد شد او ، در پشت پایش گرد شد مانده ای در خویشتن ، درمانده ، پست بار تهمت استخوانم را شکست در میان ترس آرامش کجاست؟ کنج آرامش ورای ترس هاست #احمد_یزدانی