- ۲۲ مرداد ۰۱ ، ۱۷:۱۳
ای وای عزادارم
داغ رخ گل دارم
میپیچم و میگریم
تب دارم و می بارم
چون خواب و خیالی بود
در حسرت دیدارم
افسوس که رفت از کف
عشقم نفسم یارم .
طغیانگری هستم که پای گردبادم
امّا نمیدانم چرا خواندند آدم
گفتند آه و دم تو هستی آدم هستی
یک عمر آهی تو و یک تاریخ هم دم
آهن بخوانم آدمی را برتر از آن
محکم تر از آهن ستونی در دو عالم
این ماجراهایی که بر من رفته است را
با کوه اگر گویم کند سر را بمن خم
با قدرتم بر آسمان پنجه کشیدم
امّا حریف نفس پست خود نگشتم
وقتی که نادان عهده دار کار میگردد
بر عاقلان هستی چو مرگی زار میگردد
آجر نخواهد رفت روی آجری آنجا
رنجیده گل شاد از غم او خار میگردد
دیگر نخواهد بود آنجا بحث آبادی
گرگ از برای برّه ها غمخوار میگردد
دلسوز ها در انزوا حرّاف ها حاکم
خوشحال و خندان دشمن غدّار میگردد.
دختران من پری های قشنگ
ای ز دانش بینظیر و رنگ رنگ
مرگ هم حق است نوعی زندگیست
می چشد هر زنده از آن با درنگ
خوش ندارم در فراقم گریه را
یا که محزون بوده با دلهای تنگ
خاطراتم را بگوئید از خوشی
شیشه غم را بکوبیدش به سنگ
زندگی با رویتان افسانه بود
قدرتم بودید در میدان جنگ
آنقدر پشتم قوی بود از شما
بوده در دریای طوفانی نهنگ .
گریه باید کرد بر وضعی چنین
گشته بازیچه کنون ارکان دین
لعن و نفرین بر عوام النّاس باد
داده میدان تا شود سارق امین
مار این مردم کنون شد عکس مار
اشک باید ریخت بر این سرزمین
چون بیفتد دست نادان علم نت
مار عالم دارد او در آستین
جای برگشتن شود غرق دروغ
می کند در گور جهل خود کمین .
تا حماقت حاکم است و جهل دین
روزگاری بهتر از این را نبین .
شهادت میرسد ،مولا خبر دارد سعادت را
فرادا میکند در رکعت دوّم جماعت را
بیان شد از لبش فزّت بربّ الکعبه با ضربت
در آغوشش کشید انسانیت آنجا شهادت را
به کسری کمتر از یک لحظه ارکان هُدی لرزید
تماشا کرد عالم اوج تصویر قیامت را
به محراب عبادت غرق خون میگردد و تا هشت
شهادت از علی میگیرد حیثیّت به غایت را
سعادت داشت مسجد آمد آنجا حضرت مولا
خدا لعنت کند فرزند ملجم غرق نکبت را
برای شنیدن قرائت شعر شب خاص خداوند اندکی تامّل بفرمائید
در حسرت نسیم سحرگه بهاریم
در آرزوی روی تو چشم انتظاریم
پایان گرفته قصّه ی بودن ندیدمت
از زندگی بدون حضورت فراریم
عمریست دیده به راه تو خسته جان
در جستجوی تو هر سو دوان روان
کی میشود که تو باشی کنار من
تنها نبوده من و خاطراتمان ؟
رفت در آتش سیاوش پاکباز
سالم آمد از دل آتش فراز
داد کیکاووس سوری با غرور
از سیاوش تهمت سودابه دور
چارشنبه ماند از آن یادِگار
آتشی که کرده پاکی آشکار
هرکه ایرانی و در آن ریشه دار
جشن آتش در نهادش ماندگار
می شود با کوه آتش روبرو
تا که باقی ماند از او آبرو.
تنها و ترک خورده در خلوت زندانم
هر صبح سرآغازی در حسرت پایانم
من منتظرم شاید قاصد برسد از ره
تا او نرسد در خود سرگشته و حیرانم
تنهائی و طوفانی طوفانی و تنهائی
این است تمام من آغازم و پایانم
گفتند بهار آمد در پشت در است اکنون
باور شده ای مسخم دستی به گریبانم
محتاج بهارانم ، در حسرت بارانم
ای ابر نمی باری؟ یک عالمه طغیانم.۰
این حوادث که شد از قرن گذشته آغاز
کرده است مشت ستمکاری شیطان را باز
روبروی ملل ظالم عالم مظلوم
کرده است سینه سپر تا که شد اکنون اعجاز
جنگ و خونریزی در خاک یمن مسکوت است
کرده با بال خبر مرده اکراین پرواز
جمله ای گفته نشد از غم افغانستان
یا ستمهای خبیثان نشسته به ریاض
ظاهراً ملّت عالم زده اند خود را خواب
این هماهنگی با خوی شیاطین چون راز
هرکجا منفعتی داشته با داد و هوار
کرده از آنچه که خود جرم شمردند اغماض
قرن حاضر به یقین عالمیان شوریده
بشریّت بشود سدّ گروه ناساز.
سیزده آمده چشمان غمت تر باشد
چون مبارک شده باشد به همه در باشد
کوه و در منتظر پای یکایک از ما
دشت و جنگل که به زیبائی خود سر باشد
پا بصحرا بنهیم و به خوشی کرده به در
گوش غم از خوشی و قهقه ها کر باشد.
کشور من غم ز جانت دور باد
رنج و بیماری برای تو مباد
سایه سارانت همیشه برقرار
کرده بازار بدی ها را کساد
ایستاده روبروی کجروی
دور باشد از تو هر درد و عناد
سرفراز و صخره سان ، مانند کوه
محکم و پاینده بر وفق مراد
دوستت دارم وطن از عمق جان
میکنم بهرت دعا با اعتقاد
ای خداوند بزرگ و ماندنی
حفظ کن ایرانی از هر گردباد
آب و بادو خاک و آتش را بگو
رانده بیماری روا کرده مراد
کشور ایران زمین را حفظ کن
از گزند دشمنان و تند باد
سختی دوران شود راحت به خلق
ملّت ایران قوی ، پاینده باد
کسب و کارش را بده رونق که تا
مردمانش گشته ثروتمند و شاد.
آتشی بودو سیاوش بود و تن
اوج مظلومیّت و تهمت ز زن
چون درون آتش سوزنده رفت
با حیا از کوه آتش زنده رفت
آتش سوزنده او را سرد شد
رد شد و در پشت پایش گرد شد
سربلند و با شکوه و با وقار
کرده اثبات حق خود در کارزار
مانده ای در خویشتن در اوج و هست
رنج تهمت زیر پایش رفته است
رفته است در آتش از آن جسته است
پاک برگشت آنکه از خود رسته است
از برای خاین آرامش کجاست ؟
هر تشنّج حاصلی از ترس ماست.
عاشقم ّ همنفسم با شب طولانی ، درد
بی پناه، غرقه ی دریای پریشانی، سرد
یک نگاه تو کند معجزه ، حالم را خوب
شب طوفان شب امن و شب نامردی مرد
تو نباشی تک و تنها و اسیر غربت
گم شده در غم تنهائی خود بی همدرد
متلاشی شوم از دوری رویت ، غمگین
روز حیرانی و شب دیده براهی شبگرد
بندگی بر تو همه دارو ندارم ای عشق
بپذیر آینه این زائر خود را چون گرد.
کار تازه شما رقم زده ای
روی چشم دلم قدم زده ای
رفته ام در میان صفحه ی تو
سنگ خود را به سینه کم زده ای
من گمان کرده ام محبّت مرد
حرف ویژه از آن قلم زده ای
خوشم آمد نموده ام تقدیم
شعر از آنی کزو تو دم زده ای
هدفم حضرت رضا جان است
بشنو شاید کفی بهم زده ای :
.
بُوَد هرکلاسی چنان یک درخت
دهد میوه بسیار چون تکدرخت
معلّم نثارش کند عشق خود
به سرما و هنگامه ی باد سخت
نباشد برایش ثمر از تلاش
تو گوئی از او خفته اقبال و بخت
به امّید آن روزگارم که تا
نباشد برایش غم نان و رخت.