- ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۱۷
دنیا عوض شد ، شد کلنگ بازیچهِ بیل
کار است تعطیل و بهانه امر تحصیل
آبی ندیده لخت و عورند عدّه ای ، چون
هستند شناگرهای ماهر آن عزازیل
اهداف بیمعنی ، هدف حرفِ اضافه
اصل است وسیله نه هدف آقای فامیل
رخت و لباس بودنِ انسان عوض شد
تقلید ارزش شد و ارزش رفت تحلیل
ماندند همه از عاقلان، هوشیارها ،مست
اوضاع قاراشمیش است و گل با سبزه تکمیل.
@ahmadyazdany
#سقف_آزادی و مردم هم قَدَند
مثل علم و عالِمِ اندیشمند
قامت ملّت اگر باشد بلند
می شود آزادی از آن سربلند
حق پرستی غایت آمالهاست
بر فرامین الهی موءمنند
همّت کوتاه و پرواز بلند
آب و آتش بوده و ضدّ هَمند
هرکجا باشد فضا کوتاه و پست
سربلندان کرده هجرت می رَمند
آن فضا مخصوص کوتاه فکرهاست
می برند لذّت و جولان می دهند
عدّه ای مجبور هم از روی ترس
آنقدر خم تا که کوتاه میشوند
سقف ها هر روز می آید فرود
می کشد در کام بالای بلند
نیست جای شادمانی یا سرور
دیو استبداد و غمها باهمند
دود آتش میرود در چشم ها
چهره ها اخمو وَ تند و درهمند
نیست جایِ بحث و طرحِ ایده ها
سایه هائی محو و شکلی مُبهمند
فرصت اندیشه و تغییر نیست
مردم و تغییر در بند همند
مرگ بهتر میشود از زندگی
روزها همداستانان شبند
نطفه ی وابستگی ها منعقد
ساکنینش تو سری خور ،کودَنند .
#احمدیزدانی
به کنج خلوت تنهائیم با خویش درگیرم
درون سینه ام دربند دارم عشقِ عالمگیر
به یک چشمم جهانی سوخته از فتنه ی شیطان
تمام سرزمین ها چون کویر از وحشت تکفیر
شیاطین جمع و شیطان بزرگش جنگ افروز است
جهان افتاده در دامش و گشته بارها تحقیر
نه امّیدی ،نه آوائی،چراغی نیست تاریک است
دراین وحشت سرای تیره تر از قبرها ،دلگیر
تنید انسان به دست خود به دور خویش از تاری
که هرتارش به روح و فکر او افتاده چون زنجیر
یهودی و نصارا در اطاق فکر این قومند
تمام راهها در یک مسیرو راه حل ،تزویر
به چشم دیگرم برخاست از خواب زمستان غول
به دستان دعا و جانفشانی میکشد تصویر
در اینجا ملّتی در پای قرآن استوارانند
وَ در احقاقِ حقّ و راه او سرسخت و دامنگیر
هزاران سال برجا بوده اهل بندگی هستند
نبردی سخت با شیطان و با او رُخ به رُخ درگیر
غمِ چشمانِ آنها انتظارو سینه ها عاشق
چو آهن سخت و در اجرای امر رهبری پیگیر
سحرخیزندو فریادی رسا دارند هر جمعه
بیا ای آخرین تیر از کمان شیعه با تکبیر.
#احمدیزدانی
#کوتوال
گورِ داعش کنده شد دیگر یقین
مرگِ سختی هست او را در کمین
او گمان میکرد ایران سوریه است
یا عراق است و حکومت عاریه است
ضربِ شصتِ مردمِ مارا نخورد
تا بداند هر قماری نیست برد
آی مردم وقت هوشیاری شده
ضربتِ بر دشمنان کاری شده
گفته شد از روزگاران تا به حال
با سلاحِ شیر باید زد شغال
مثل دوران دفاع ،یکبار اگر
دشمنان گردند ادب کنده است شَر
رهبرِ ما حضرتِ سیّد علی است
جبهه ی ما با وجود او قویست
سوی حق میخواند ایشان با عمل
می رسد فصل بهاران با عمل .
کوتوال
عدّه ای روزیم و یک عدّه شَبیم
هردو راهی رو به سوی مقصدیم
یک گروه نورو گروهی تیره گی
مثل خوبی و بدی ها در همیم
مدّعی ، من گرچه بد هستم و شب
ظاهرو باطن یکی ؛ بی ترس و بیم
دلخوشم تنها که میبیند خدا
مدّعی بسیارو ما خیلی کمیم
من نباشم روز را مفهوم نیست
لازم و ملزوم و از یک منبعیم
واقعاً استاد تردست است حق
حکمتی دارد فراگیرو عمیم
از دلِ مرداب ها گل میدهد
میکند گُل همدمِ خاری به بیم
جمع اضداد است عمق معرفت
اشرف المخلوق کلّ عالمیم
اصل مطلب ، آخرِ کارِ همه
میکند پیغمبری دُرّی یتیم.
زیباست حق وَ به او دل سپرده ام
حق جلوه ایست به نورو برابر است
دریای فرصت برباد رفته ام
از من خدا عصبانی و مضطر است
اینجاست مدّعی گُل سپاهِ خار
هر ریشه دار به سوگ برادر است
دیوانه ام من و از عقل فارغم
آئینه راست بگوید چو کافر است
خواهش بریش من خسته جان نخند
این حرفها همه از عمق باور است
هرچند در نظرت پخمه آمدم
این روزگار بدو پخمه پرور است
دارم امید بیاید زِ غیبتش
چشم خیال به مهرش منوّر است.
شکر خدا که میهن آزاد و سربلند است
نام قشنگ ایران ،تا کهکشان بلند است
کوروش بخواب راحت ای مهر آریائی
حاکم به کشورِ ما امنیّتی رَوَند است
چون تهمتن جوانان غرّنده و غیورند
دارا اتم شکافد ، سارا عزیز و قند است
کارون رونده و پاک دستی گشاده دارد
ضحّاک در دماوند در قیدو حبس و بند است
بیگانه جا ندارد در سرزمین یزدان
اروند جاری و رام، البرز ارجمند است
دریایِ مازنی ها، کانونِ دلبری ها
هرکس رود به ساحل ،خشنودو بهره مند است
پرچم در اهتزاز است ، اوج نماد وحدت
هرکس نخواهدازکبر،خودخواه وخودپسنداست
شیرو شغال شاهان در گور خود رها شد
بر مرده بیش گفتن مکروه و ناپسند است
بخشیده اند اگر از خاک تو مستبدّان
ملّت از آن سخاوت همواره دردمند است
دیو سفید نخوت در غرب آرمیده
چشمش به ثروت ما ، طمّاعِ مستمند است
شاهان و خواب اُختند ، راحت بخواب کوروش
در هر وجب از این خاک گردانِ زورمند است
سکّوی موشکی چون آرش در انتظار است
تیروکمان به دستش ، برشانه اش کمند است .
متفاوت هستم احمد یزدانی
با نگاهی ویژه بینشی انسانی
اهل شعر و واژه جمله را میکاوم
گاه صاف و آبی گاه هم بارانی
جنس من از هجرت ره سپردن کارم
عاشق تغییرات ریشه ای بنیانی
مثل شمعی روشن سوز و سازی دائم
گریه هایم جانکاه ضجّه ها پنهانی
ساده بی پیرایه بی گره بی مشکل
خاطراتی روشن سختی و آسانی
ایده آلم قُلّه رو به آنجا راهی
ظاهرم آرام است سینه ام طوفانی
میکنم با شعرم رو به فردا پرواز
هاله ای از احساس مثبت و نورانی
عاشقِ زیبائی مثل گل آزادی
نا امیدی محکوم کردمش زندانی
مادرم با قلب شادو خاطری آرام رفت
عاقبت با مهرِ زهرا (س)گشت شیرین کام رفت
بود با ایمانِ خود در انتظارِ پر زدن
کفتری بودو شبی از لانه اش در بام رفت
قبلِ مرگش دل زِ دنیا کنده بود او سالها
مهر ایشان ماندو خود آزاده و خوشنام رفت
حضرتِ زهرا(س) امیدش بود در وقتِ سفر
با توکّل شد رها ، فارغ شد از آلام ، رفت
کاشکی واقعاً بهاری بود پشتِ طولانیِ زمستان ها
گفت با خود به قهقهه خندید ، نا امیدی اسیرِ بحران ها
زار میزد نگاهِ غمگینش ، چشم دل کورتر ز نابینا
راهی راهِ نا امیدی بود ، چون نمی دید او بهاران را
رفت از خاطرش حکایتِ رود ، از رسیدن وَ مقصدِ دریا
میرسد عاقبت بهار از راه ، شک نباشد امیدواران را
بنده شدن چه سخت است ، شاه شدن چه آسان
باختنِ به عشق است ، بردنِ گویِ ایمان
درکِ وقوف کردن ، آمدنِ به مشعر
جز قدمی نمانَد تا به جنابِ شیطـان
سنگ نمیتوان زد ، جایِ کسی به ناکس
سنـگ بخود بزن تا ، دیو شوَد هراسان
فرق چه میکند تا خیره سَریم با خود
سلسله الذّهب با سلسله های عرفان
چشمه ی نور بودن ، ساقیِ شور بودن
عیدو دِگَر بهانه است ،فطرو غدیرو قربان
روزگارِ دیش و فیش و پشت بام
روزگارِ موج و آلات رسام
دوره ی ماهواره و اینترنت است
می رسـد با دکمه ای عاشق به کام
وقتِ تسخیرِ اتم ، فتح فضا
دوره ی اموال مشکوک و حرام
دوره ی ایرانِ نو عصر جدید
خوردنِ مِی مخفیانه ، بی لگام
وقت قالیچه وَ مرغ و آسِمان
حفظِ ایمان سخت در این ننگ و نام
نا امید از عالم و آدم شدن
توبه از صیّاد و از طعمه وَ دام
رانده اند از آستانت با نظربازی مرا
برده در بیغوله ها با پای لجبازی مرا
پا به آن ره با عصا و کفشهای آهنین
سفره ای نان با دلی خون از دغلبازی مرا
هرچه رفتم رهزنان بودندو مقصد دور بود
دل به هرکس بسته رقصانید با سازی مرا
ای خدا ، ای آخرین لنگرگهِ کشتیِ دل
کِی شَوَد در بند اندازی ، رهاسازی مرا؟
عرضِ ارادت به حضورت ، عزیز
کِی شَوَم از لطف شما مستفیض؟
بوی تنت نافه ی مُلکِ خُتَن
بوسه ی تو بوده کباب لذیذ
ناز و اداهای تورا می خرم
خواهشاً از آن به خیابان نریز
یکّه شناسم وَ تو دنیای من
گوش نکن حرفِ رقیبِ مریض.
فاصله ها ، حضرت آئینه ها
سوخت چه بسیار از آن سینه ها
خاطره ها و غم تو ماندنیست
چوب جدائی تو ، سوزاندنیست
عشق تو ، ورد شب و روزم شده
باعث حیرانی و سوزم شده
داغ غمت در دل من پرده در
پرده ی آخر غم و خون جگر
منتظر روشنی خانه ام
از غم هجران تو ، دیوانه ام
احمدیزدانی